اخبار > پاسخگویی به شبهات محرم
 


شماره خبر :٤٦٠٣٦٧   تاریخ انتشار خبر : دوشنبه ٢٧ مهر ١٣٩٤    ا   ٢١:٣٠
 
پاسخگویی به شبهات محرم

پرتال دانشجویی کشور :

پاسخگویی به شبهات محرم

دراینجاتعدادی ازشبهات متداول محرم رابرای شماقراردادیم درصورت داشتن شبهه ای که درپایین نباشدمیتوانیدازقسمت نظرات برای ما ارسال کنیدتاکارشناسان ما به آن پاسخ دهند.

 

 

چرا در زیارت‌عاشورا این همه لعن وجود دارد؟

پاسخ:

نکته‌ اول – چه کسی گفته که مطلق لعن کردن بد است؟! این انحراف را دشمنان اسلام شایع کردند تا کسی با لعن کردن دشمنان خدا، رسول (ص)، اهل بیت (ع) و اسلام و مسلمین، بغض آنها را در دل و کلام نپروراند، علیه ظالمین روشنگری و ضد تبلیغ صورت نپذیرد و لعن معاویه و یزید دیروز به «مرگ بر آمریکا، انگلیس و اسرائیل امروز نیانجامد»، تا آنها بتوانند راحت‌تر به ظلم و جنایات خود ادامه دهند.

اگر امام حسین(ع) علم به شهادت خود داشتند، چرا به کربلا رفتند؟ و اگر علم نداشتند، پس روایاتی که دلالت بر علم ائمه(ع) دارد را چگونه باید توجیه کرد؟

پاسخ آیت الله جوادی آملی :

پاسخ: الف: گاهی شرایط به گونه ای است که آدمی، بناچار برای رسیدن به مقصد و مقصود خویش، هر کاری انجام می دهد؛ حتی اگر بداند به مرگ او می انجامد. رزمندگان اسلام که در دوران دفاع مقدس، برای عبور از میدان مین، بر هم سبقت می گرفتند، می دانستند سرانجام داوطلب شدن و سبقت گرفتن برای رفتن به میدان مین، شهادت آنان است، لیکن چون می دانستند برای دفاع از نظام اسلامی، چاره ای جز این نیست، پا در این میدان بی بازگشت می گذاشتند.
 
حرکت امام حسین(علیه السلام) به سوی کربلا نیز از این قبیل بود؛ زیرا انحراف در حکومت اسلامی به جایی رسیده بود که اگر قیام عارفانه آن حضرت و یاران باوفایش نبود، اسلام به پایان رسیده بود: «و علی الإسلام السّلام إذ قد بلیت الأمّة براع مثل یزید» و این انحراف، جز با شهادت امام حسین(علیه السلام) قابل اصلاح نبود.
 
* انواع علم ائمه اطهار(ع)
 
ب: پیغمبراکرم(صلّی الله علیه وآله وسلّم) و ائمه اطهار(علیهم السلام) از دو علم برخوردارند: علومی که از راههای عادی به دست می آید و علومی که از راههای غیر عادی و غیر متعارف به دست می آید. با توجه به اینکه دنیا نشئه تکلیف است و آن پیشوایان نور نیز همانند سایر مردم، مکلّف به تکالیف الهی بودند، مکلّف به استفاده از علوم غیر عادی نبودند و تنها باید طبق علم عادی رفتار می کردند. البته در مواردی که خداوند به آنها اجازه می داد، از علوم غیر عادی برای اعجاز و اثبات حق بودن دعوت یا دعوا استفاده می کردند. پس استفاده از علوم غیر عادی به اذن خاص الهی بستگی داشت، نه به اراده خودشان. چون آن ذوات نورانی در تمام ابعاد علمی و عملی، معصوم و مصون بودند و اراده آنان تابع اراده الهی بود، هرگز در استفاده از علوم غیر عادی، از امر خداوند سرپیچی نمی کردند. حتی در قضا نیز مأمور بودند که به علم عادی عمل کنند. به همین سبب، پیغمبراکرم(صلّی الله علیه وآله وسلّم) فرمود:
 
هرگز به قضای من مغرور نشوید و نگویید چون پیغمبر در این نزاع به نفع ما داوری کرد، پس حق با ماست؛ زیرا من نیز در بین شما با شهادت و قسم حکم می کنم؛ درحالی که برخی از شما در اقامه دلیلِ مَحکمه پسند، قوی تر و خوش بیان تر از طرف مقابل خود است. پس هر کسی که من به نفع او حکم کردم، ولی حق با طرف مقابل بود، بداند که قضای من چیزی را تغییر نمی دهد، بلکه او قطعه ای آتش را به خانه خود خواهد برد: «إنما أقضی بینکم بالبیّنات و الأیمان و بعضکم ألحن بحجته من بعض، فأیّما رجل قطعتُ له من مال أخیه شیئاً فإنما قطعتُ له به قطعة من النار». [1]
 
بنابراین، آگاهی ائمه(علیهم السلام) از سرنوشت غیبی خودشان تکلیف آور نبود. از این جهت از آن علم استفاده نمی کردند؛ مگر در مواردی خاص که از سوی خداوند متعال مأمور استفاده از آن می شدند؛ وگرنه معیار تکلیف، علم عادی بود، نه علم غیر عادی. از این رو، اگر از راههای عادی، به نقشه دشمن پی می بردند و شرایطشان همانند شرایط امام حسین(علیه السلام) نمی بود، حتماً برای خنثی کردن آن، اقدام می کردند. [2]
 
ج. ابو بصیر از امام(صلّی الله علیه وآله وسلّم)ادق(علیه السلام) نقل کرده است:
 
هر امامی که نداند به چه مصیبتی گرفتار خواهد شد و چه بر سر او خواهد آمد، چنین کسی، اساساً حجّت خدا بر خلق او نیست: «أیّ إمام لا یعلم ما یصیبه و إلی ما یصیر فلیس ذلک بحجة لله علی خلقه». [3]
 
در برخی روایات آمده است:
 
امام معصوم(علیه السلام) به جزئیات آنچه بر سر او خواهد آمد، آگاهی دارد و این آگاهی را از صحیفه ای که در اختیار او قرار می گیرد، کسب می کند و آنگاه که مأموریت های ذکر شده در آن صحیفه به پایان می رسد، می فهمد که عمر او نیز به پایان رسیده است: «… إن لکلّ واحدٍ منّا صحیفة فیها ما یحتاج إلیه أن یعمل به فی مدّته فإذا انقضی مافیها ممّا أُمر به عرف أنّ أجله قد حضر… ». [4]
 
ماموریت های خداوند به اهل بیت قبل از وفات پیامبر
 
از امام صادق(علیه السلام) رسیده است:
 
قبل از وفات رسول اکرم(صلّی الله علیه وآله وسلّم) خدای عزّ و جلّ کتابی را که با مهرهایی از طلا مهر شده بود، بر آن حضرت نازل کرد و گفت: ای محمد! این وصیّت تو به نجبای از اهل بیت توست. پیغمبراکرم(صلّی الله علیه وآله وسلّم) از جبرئیل پرسید: نجبای من چه کسانی هستند؟ جبرئیل گفت: علی بن بی طالب و فرزندان او(علیهم السلام). پیغمبراکرم(صلّی الله علیه وآله وسلّم) آن کتاب را به امیرمؤمنان(علیه السلام) داد و به او فرمود یک مهر آن را باز کند و به آنچه در آن است، عمل کند. امیرمؤمنان(علیه السلام) چنین کرد و سپس آن را به فرزند خود، امام حسن(علیه السلام) داد. او نیز با گشودن مُهری به محتوای آنچه در آن بود، عمل کرد. آنگاه آن را به امام حسین(علیه السلام) داد. او نیز با گشودن مهر مربوط به خود، دید که در آن آمده است: همراه با گروه خود، برای شهید شدن خارج شو که بدون تو شهادت نصیب آنان نخواهد شد و جانت را به خدا بفروش. او نیز چنین کرد و آنگاه کتاب را به علی بن الحسین(علیهماالسلام) داد.

آن حضرت باگشودن مهر مربوط به خود، دید که در آن نوشته شده: سکوت اختیار کن، در منزل خود بنشین و به عبادت پروردگارت بپرداز تا مرگت فرا رسد. او نیز چنین کرد و آنگاه کتاب را به فرزند خود محمدبن علی(علیهماالسلام) سپرد. آن حضرت با گشودن مهر مربوط به خود، این گونه مأموریت پیدا کرد: به مردم حدیث بگو و فتوا بده و از کسی جز خدای عزّوجلّ نترس؛ زیرا کسی توان آسیب رساندن به تو را ندارد. او نیز چنین کرد و سرانجام کار خود را به فرزندش جعفر بن محمّد(علیهماالسلام) سپرد. او نیز با گشودن مهر مربوط به خود، این گونه مأمور شد: به مردم حدیث بگو، فتوا بده و علوم اهل بیت(علیهم السلام) را منتشر کن. پدران صالح خود را تصدیق کن و از کسی جز خدای عزّ و جلّ هراسان مباش؛ زیرا تو در پناه و امان هستی. او نیز چنین کرد و آن را به فرزند خود، موسی بن جعفر(علیهماالسلام) سپرد. در اینجا امام(علیه السلام) بدون اینکه به شرح وظایف امام کاظم و ائمه بعدی(علیهم السلام) که هنوز زمان امامتشان فرا نرسیده بود اشاره کند، فرمود: موسی بن جعفر(علیهماالسلام) آن را به امام بعد از خود می سپارد و او نیز… تا آنکه حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) قیام کند. [5]
 
[1] تهذیب الأحکام، ج۶، ص۲۲۹، ح۵۵۲
[2] همچنین در این باره ر.ک: ج۱ همین کتاب، ص۱۷۶
[3] کافی، ج۱، ص۲۵۸
[4] کافی، ج۱، ص۲۸۳، باب أن الأئمة(علیهم السلام) لم یفعلوا شیئاً و لا یفعلون إلاّ بعهد من الله عزّوجلّ و أمر منه لا یتجاوزونه.

چرا امام حسين قيام كرد در صورتي كه امام محمد باقر و امام صادق كه در زمان انحطاط و ضعف بني اميه بودند قيام نكردند و اجازه دادند كه دولت مستبد عباسي به وجود آيد؟

پاسخ:
مجموعه رفتارهاى امامان) ع (در برابر حاكمان و خلفا را مى توان در دو كليد واژه خلاصه كرد: 1. صبر، 2. قيام كه هر دو با انگيزش و تلاش براى اصلاح امت انجام مى گرفته است. با اين تفاوت كه اقدام براى قيام تنها در زمانى اتفاق مى افتاد كه احتمال پيروزى باشد و يا حداقل از نابودى اسم و رسم پيامبر) ص (جلوگيرى شود.

اما با واقع بينى در تاريخ دوره امامان) ع (امكان پيروزى بر دشمنان بسيار دور از واقعيت بود چنان كه قيام هاى متعدد علويان به شكست انجاميد. بنابراين تنها در موردى كه شدت دشمنى به اندازه اى بود كه بيم محو حتى نام پيامبر) ص (بود قيام انجام مى گرفت كه حداقل اصل اسلام به نسل هاى بعد برسد.
چنين واقعه اى تنها در زمان امام حسين) ع (اتفاق افتاد كه يزيد براى ريشه كنى اصل اسلام توطئه كرد و به طور آشكار اعلام كرد لعبت هاشم بالملك فلا خبر جاء ولا وحى نزل اما ديگر حاكمان بنى اميه و بنى عباس حداقل ظاهرى را حفظ مى كردند بنابراين امامان از روش صبر و اصلاح امت تلاش هايى داشتند كه اين مقدار تلاش نيز براى حاكمان بنى اميه و بنى عباس گران مى آمد و از طريق مسموميت، امامان) ع (را به شهادت مى رساندند. جهت آگاهى بيشتر توجه شما را به مطالب زير جلب مى كنيم: اين مطلب را در نظر داشته باشيم كه نهضت و جنبش عباسيان در يك روز يا يك سال شكل نگرفته است بلكه پيروزى عباسيان در زمان امام صادق) ع (، نتيجه سى تا پنجاه سال تلاش آنهاست و يكى از دلايل پيروزى آنان همين طول مدت مبارزات آنهاست(1)
پس از روشن شدن اين نكته، اكنون به پاسخ اين پرسش مى پردازيم كه چرا امام باقر) ع (و امام صادق) ع (قيام مسلحانه نكردند ولى امام حسين) ع (دست به قيام مسلحانه زد؟

يكى از دلايل عدم قيام مسلحانه از سوى حضرت امام صادق) ع (اين است كه آن حضرت نيروى كافى براى قيام مسلحانه نداشت و اگر امام صادق) ع (قدرت نظامى داشت به طور قطع قيام مسلحانه مى كرد. در زمان حضرت امام صادق) ع (تعدادى از علويان قيام مسلحانه كردند و هيچ كدام پيروز نشدند چون قدرت نظامى كافى در اختيار نداشتند و حضرت امام صادق) ع (به اينها تذكر داده بود كه شما پيروز نخواهيد شد ولى آنان براساس محاسبات خودشان اقدام كردند و شكست خوردند. حضرت امام صادق) ع (شرايط و اوضاع آن زمان را بهتر از ديگران تشخيص مى دادند و براى همين به قيام مسلحانه دست نزدند.

براى نمونه به يك روايت در اين زمينه اشاره مى كنيم: مأمون رقى مى گويد: در محضر سرور و مولايم امام صادق) ع (بودم كه سهل بن حسن خراسانى داخل شد، بر امام سلام كرد و نشست. سپس گفت: اى فرزند پيامبر رحمت و رأفت از آن شماست و شما خاندان امامت هستيد، چه چيزى مانع اقدام شما براى گرفتن حكومت اسلامى مى شود در حالى كه شما همين الان از پيروان خود يكصد هزار شمشيرزن مى توانى داشته باشى و آنان پيشاپيش تو شمشير مى زنند. امام صادق) ع (به آن مرد خراسانى فرمود: خدا حقت را حفظ بكند بنشين. سپس امام صادق) ع (به حنيفه گفت: اى حنيفه تنور را آتش بزن. حنيفه تنور را آتش زد و تنور يكپارچه آتش شد و اطراف تنور از شدت گرما سفيد شد. امام صادق) ع (به آن مرد خراسانى فرمود: بلند شو و خود را به تنور بينداز و در وسط آتش بنشين.

 خراسانى گفت: سرور و مولايم مرا با آتش معذب مكن و مرا از اين امر معاف بدار، خداوند تو را معاف بدارد. امام به او فرمود: تو را از اين كار معاف كردم. در اين حال هارون مكى به محضر امام صادق) ع (رسيد و كفشش هم در دستش بود و بر امام سلام كرد. امام به هارون مكى فرمود: كفشت را به زمين بينداز و برو در داخل تنور در ميان آتش بنشين. هارون مكى كفش خود را زمين انداخت و در ميان تنور نشست.
امام شروع كرد به گفتگو با آن مرد خراسانى و از اوضاع و احوال خراسان سؤال مى كرد. پس از آن به مرد خراسانى فرمود: بلند شو و نگاه بكن و ببين در تنور چه خبر است. مرد خراسانى به تنور نگاه كرد و ديد كه هارون مكى
چهار زانو در ميان آتش نشسته است. پس از آن هارون مكى از تنور بيرون آمد و بر ما سلام كرد و نشست. امام به مرد خراسانى فرمود: در خراسان چند نفر مانند اين فرد پيدا مى شوند؟ خراسانى گفت: به خدا قسم حتى يك نفر هم مانند اين فرد پيدا نمى شود. پس از آن امام صادق) ع (فرمود: ما در زمانى كه پنج نفر ياور نداريم دست به قيام مسلحانه نمى زنيم. ما بهتر از ديگران وقت خروج و قيام مسلحانه را مى دانيم(2) اين حديث مى رساند كه امام صادق) ع (براى قيام مسلحانه، نيروهاى جان بر كف و مخلص نداشت و كسى كه نيروى رزمى مخلص و فداكار ندارد نمى تواند قيام مسلحانه بكند.
 نيروهاى فداكار وجان بر كف را هم نمى توان با چند كلمه موعظه و يا ديكتاتورى به وجود آورد. اين مردم هستند كه اگر به اين مرتبه از ايمان و فهم و شعور سياسى برسند و خود را در اختيار امام قرار بدهند، در اين صورت نيروهاى جان بر كف و مخلص را تأمين مى كنند وگرنه اگر مردم مشغول زندگى متعارف و آرام خود باشند، چنين نيروهايى به وجود نمى آيد و نتيجه آن پيروزى باطل و شكست حق خواهد بود. اين تنها امام صادق) ع (نيست كه به خاطر نبودن نيروى فداكار كافى دست به قيام مسلحانه نزد بلكه امامان ديگر نيز چنين بودند. به عنوان مثال على) ع (پس از پيامبر خدا) ص (به خاطر نبودن نيروى كافى دست به قيام مسلحانه نزد با اين كه خلافت و امامت حق او بود و او از سوى خدا و پيامبر براى اين مقام نصب شده بود ولى آن حضرت پس از پيامبر دست به شمشير نبرد و علت اين امر هم اين بود كه نيروى كافى نداشت.

 على) ع (فرمود: «پس از وفات پيامبر و بى وفايى ياران، به اطراف خود نگاه كردم ياورى جز اهل بيت خودم نديدم، پس به مرگ آنان رضايت ندادم، چشم پر از خار و خاشاك را ناچار فرو بستم و با گلويى كه استخوان شكسته در آن گير كرده بود جام تلخ حوادث را نوشيدم و خشم خويش فرو بردم و بر نوشيدن جام تلخ تر از گياه حنظل شكيبايى كردم»(3) و نيز آن حضرت فرمود: «پس من رداى خلافت رها كرده و دامن جمع نموده از آن كناره گيرى كردم و در اين انديشه بودم كه آيا با دست تنها براى گرفتن حق خود به پا خيزم يا در اين محيط خفقان زا و تاريكى كه به وجود آوردند صبر پيشه سازم. پس از ارزيابى درست صبر را خردمندانه تر ديدم پس صبر كردم در حالى كه گويا خار در چشم و استخوان در گلويم مانده بود و با ديدگان خود مى ديدم كه ميراث مرا به غارت مى برند»(4) و نيز فرمود: «اگر حضور بيعت كنندگان نبود و ياران حجت را بر من تمام نمى كردند و اگر خداوند از علما، عهد و پيمان نگرفته بود كه در برابر شكم بارگى ستمگران و گرسنگى مظلومان سكوت نكنند، مهار شتر خلافت را بر كوهان آن انداخته رهايش مى ساختم و آخر خلافت را به كاسه اول سيراب مى كردم. آنگاه مى ديديد كه دنياى شما نزد من از آب بينى بزغاله اى بى ارزشتر است»(5)
 اين سخنان نشان مى دهد كه على) ع (به خاطر نبودن قدرت كافى دست به قيام مسلحانه نزد و در برابر ستمى كه بر او رفت صبر كرد. امام صادق) ع (به خاطر نبودن ياران فداكار و جان بر كف دست به شمشير نبرد ولى با اين حال امام صادق) ع (و امامان ديگر همواره در برابر خلفاى عباسى موضع گيرى مى كردند و با آنان مبارزه مى كردند. چنين نبود كه امام صادق) ع (كارى به كار خلفا نداشته باشد بلكه بر ضد آنان كارهايى مى كرد و سخنانى مى گفت وحتى عوامل خود را در اركان حكومت عباسى نفوذ مى داد تا آنان نتوانند هرگونه خواستند عمل بكنند.

براى نمونه به يك مورد اشاره مى كنيم: پس از آن كه محمد بن عبدالله بن حسن بن حسن) ع (معروف به نفس زكيه و ابراهيم برادر همين محمد كشته شدند، منصور خليفه عباسى شخصى به نام شيبه بن غفال را والى مدينه كرد. وقتى شيبه به مدينه آمد روز جمعه بالاى منبر سخنرانى كرد و گفت: على بن ابى طالب وحدت مسلمانان را بر هم زد، با
مؤمنان جنگيد و براى خود حكومت مى خواست. خاندان او حكومت را به او ندادند و خداوند او را از حكومت محروم كرد و با غصه از بين برد. اين سيدهايى كه قيام كردند و كشته شدند، از فرزندان او هستند و در فساد كردن و به هم ريختن اوضاع كشور اسلامى تابع او هستند. اينها بدون اين كه شايستگى داشته باشند، حكومت را مى خواهند. به خاطر همين در همه جا كشته مى شوند و به خون خود آغشته مى گردند. پس از سخنان اين والى كسى از شنوندگان جرأت پاسخگويى نيافت. در اين ميان يك نفر بلند شد و گفت: ما اهل خير و بركت هستيم اين تو و منصور است كه به هر زشتى سزاوارتريد. آنگاه رو به مردم كرد و گفت: اى مردم آيا مى دانيد در قيامت ميزان چه كسى از همه خالى تر و از همه زيان ديده تر است؟
كسى كه آخرت خود را به دنيايش بفروشد و اين كس همين والى است. والى از مسجد بيرون رفت و حرفى نزد. راوى حديث مى گويد: من از مردم پرسيدم كه اين چه كسى بود كه در برابر والى منصور چنين گفت: گفتند: امام صادق) ع (است(6) براساس آنچه گذشت معلوم شد كه يكى از دلايلى كه موجب شد امام صادق) ع (دست به قيام مسلحانه نزند اين است كه آن حضرت نيروى كافى براى قيام مسلحانه نداشت ولى شرايط امام حسين) ع (به گونه ديگرى بود و اگر امام صادق) ع (هم در آن شرايط قرار مى گرفت مانند امام حسين) ع (عمل مى كرد و چاره اى جز آن نبود. به طور مختصر به شرايط زمان امام حسين) ع (اشاره مى كنيم: پس از آن كه امام حسن) ع (مسموم شد و به شهادت رسيد، امام حسين) ع (امام شيعيان شد.

امام حسين) ع (به مدت ده سال در زمان معاويه بن ابى سفيان به عنوان امام شيعيان زندگى كرد. در اين مدت امام حسين) ع (با معاويه مبارزه مسلحانه نكرد و مردم عراق به امام حسين) ع (نامه اى نوشتند و درخواست كردند كه معاويه را از خلافت عزل بكن و با او بيعت خود را بشكن. امام حسين) ع (سخن آنان را قبول نكرد و در جواب نامه آنان نوشت: «بين ما و معاويه معاهده اى امضاء شده است و بايد مدت آن تمام بشود» و امام حسين) ع (در جواب نامه اين نكته را هم يادآورى كرد كه پس از مرگ معاويه در اين باره فكر خواهد كرد(7) معاويه در نيمه رجب سال 60 هجرى قمرى مرد و يزيد به جاى او نشست.
یزيد نامه اى به فرماندار مدينه نوشت و در آن نامه از او خواست كه از حسين بن على) ع (بيعت بگيرد و اگر حسين بن على) ع (بيعت يزيد را نپذيرفت او را بكشد و سرش را به شام بفرستد و سرسختى يزيد به گونه اى بود كه در صدد محو اسلام و نام پيامبر) ص (بود. اينجا بود كه امام حسين) ع (قيام كردند. هر چند به شهادت برسند. اما در زمان ديگر امامان) ع (سرسختى خلفا اين گونه آشكار و بى پروا نبود.


پى‏نوشت‏:
 (1) (ر. ك: امامان شيعه و جنبش هاى مكتبى، محمد تقى مدرسى، ترجمه آژير، ص 143، چاپ سوم، 1372، بنياد پژوهش هاى اسلامى آستان قدس رضوى).
 (2) (بحارالانوار، ج 47، چاپ بيروت، ص 123، ح 172، باب 27- سفينه البحار، ماده هرن- منتهى الامال، ج 2، ص 267، چاپ هجرت).
 (3) (نهج البلاغه، خطبه 26، دشتى و فيض الاسلام).
 (4) (همان، خطبه 3).
 (5) (همان).
 (6) (بحارالانوار، ج 47، ص 165، ح 5، به نقل از امالى شيخ مفيد).
 (7) (بحار، ج 44، ص 324، ح 2).

وقتيكه مى گوئيم امام حسين عليه السلام براى حفظ اسلام كشته شد به دين خدا اهانت كرده ايم , و در حقيقت پذيرفته ايم كه نابودى و بقاء اسلام منوط به بود يا نبود يك انسان است؟

پاسخ:

منظور از اينكه امام حسين عليه السلام براى دفاع از دين كشته شد اين است كه دين با شهادت او زنده مى شود و اين وضع در مورد همه شهدا صادق است مانند حمزه، جعفرو امثال آنها كه شهادتشان موجب حيات دين شد و آنها در عوض حيات جاودانه اى نزدخدا يافتند. البته دين عبارت از احكام و قوانين است كه از طرف خدا توسط پيامبر بر مردم آورده شده و حيات آن منوط به عمل مردم به آن است و چون يزيد با اعمالش موجبات ابطال احكام و اضمحلال دين را فراهم آورده بود، و به مصداق الناس على دين ملوكهم مردم كه حاكم خود را متجاهر به فسق و شرب خمر و ارتكاب فجور و ترك نماز و روزه مى ديدند، نيز به همان مسير مى رفتند و امام حسين (عليه السلام) باشهادت خود و عزيزانش جلوى نابودى دين را گرفت و خودش فرمود: ان كان دين محمد لم يستقم الا بقتلى فياسيوف خذينى پس در حقيقت امام حسين (عليه السلام) نفس خود را فداى شرف دين و حفظ آن كرد، و اين اهانت به دين نيست چون ما دين را با اين تفسير بالاتر از جان امام معصوم دانسته و قائليم كه حتى براى حفظ دين اگر لازم باشد امام هم بايد فدا شود.

پرسش و پاسخ/ ترجمه سيد مهدى شمس الدين، كاشف الغطاء- محمد حسين
به نقل از سايت تبيان

 تحريف چه اقسامي دارد؟ و حادثه عاشورا كدام يك از اين اقسام را دارا مي‏باشد؟

پاسخ:

تحريف يا لفظى است و يا معنوى.
تحريف لفظى اين است كه ظاهر يك چيز را عوض كنند. مثلًا شخصى سخنى به شما گفته است، شما يك چيزى از گفتة او كم كنيد، يا يك چيزى روى گفتة او بگذاريد و يا جمله‏هاى او را پس و پيش كنيد كه معنى‏اش فرق كند. بالاخره در ظاهر و در لفظ سخن او تصرّف كنيد اين را مى‏گويند «تحريف لفظى».
اما تحريف معنوى اين است كه شما در لفظ تصرّف نمى‏كنيد، لفظ همين است كه هست، ولى اين لفظ را طورى مى‏شود معنى كرد كه همان معنى صاف و راست و مستقيم آن است، مقصود گوينده هم همين بوده است و طور ديگرى نيز مى‏توان معنى كرد كه خلاف مقصد و مقصود گوينده است. وقتى كه مى‏خواهيد اين كلام را براى او شرح بدهيد آن را طورى معنى مى‏كنيد كه مطابق مقصود خود شما باشد نه مطابق مقصد اصلى گوينده. اين را مى‏گويند «تحريف معنوى».
و حادثه عاشورا هم دچار تحريفهاى لفظى است و هم دچار تحريفهاى معنوى، هر دو و باز تحريفهايى كه مى‏شود، گاهى لااقل هماهنگى با اصل مطلب دارد، ولى گاهى تحريف نه تنها كوچكترين هماهنگى ندارد بلكه قضيه را مسخ و بكلى واژگون مى‏كند، به شكلى در مى‏آورد كه به صورت ضد خودش در مى‏آيد. تحريفهايى كه به دست ما مردم در اين حادثه صورت گرفته است، همه در جهت پايين آوردن و مسخ كردن قضيه بوده است، در جهت بى‏خاصيت كردن و بى‏اثر كردن قضيه بوده است و در اين امر، هم گويندگان و علماى امت تقصير داشته‏اند و هم مردم.
مجموعه آثار شهيد مطهرى ج 17 حماسه حسينى، شهيد مطهرى
به نقل از سايت تبيان

شهادت امام حسين(ع) چه انعكاسي در جامعه اسلامي داشت؟
پاسخ:

شهادت حسين (ع) در تمام مجامع اسلامى و بلاد مسلمان نشين باتأثر و تأسف شديد رو به رو شد. براى مسلمانها غم انگيزتر از خبر فجيع شهادت يگانه سبط رسول خدا و يادگار آن سرور خبرى نبود. با افشاگرى‏هاى اسيران كربلا و رفت و آمد مطلعين، عموم مردم از سوء رفتار بنى‏اميه با خاندان رسول خدا آگاه شدند و موج نفرت و انزجار به زودى همه جا را فرا گرفت حتى در اندرون خانه يزيد نيز صداى اعتراض بلند شد. و گروهى از كسانى كه براى جنگ با آن حضرت به كربلا رفته بودند تا زنده بودند در ناراحتى وفشار و عذاب روحى بودند. اگر چه در پارهاى از نقاط دور افتاده از مركز اسلام كه تربيت آنها تحت سلطه شديد اموى بود و كنترل اخبار، آنها را از آگاهى به حقايق آنچه در عالم اسلام اتفاق ميافتاد، مانع بود در ابتدا آنطور كه بايد شهادت آن حضرت به گوش افراد نرسيد، ولى با تبليغات و افشاگريهاى اسيران كربلا و رفت و آمد مطلعين، عموم مردم از سوء رفتار بنياميه با خاندان پيغمبر آگاه شدند و موج نفرت و انزجار به زودى همه جا را فرا گرفت.

دوست و دشمن، عالم و جاهل، زن و مرد، از اين واقعه انگشت حيرت به دندان گزيدند و از مهابت اين عمل وحشيانه و گستاخى و جسارتشان نسبت به هتك حرمت خدا و رسول تعجبها نمودند.
امّ سلمه كه در بين زنان پيغمبر (ص)، بعد از خديجه، امّ المؤمنين، نمونة برجسته يك زن مسلمان بود به روايت ابن سعد، وقتى خبر شهادت حسين (ع) به او رسيد (متعجبانه) گفت:
آيا چنين كارى را كردند؟ خداوند خانهها و قبرهايشان را از آتش پر كند، سپس آنقدر گريه كرد تا بيهوش شد.(1)
حسن بصرى ميگفت: اگر كشندگان حسين از قوم من بودند و مرا ميان بهشت و جهنم مختار ميساختند، آتش جهنم را بر بهشت ميگزيدم براى آنكه در بهشت، چشمم بروى پيغمبر (ص) نيفتد و از آن حضرت شرمنده نشوم.(2)

زهرى ميگويد: وقتى خبر شهادت حسين (ع) به ربيع بن خثيم رسيد گريه كرد و گفت:
كشتند جوانانى را كه اگر رسول خدا (ص) ايشان را ميديد دوست ميداشت آنها را و با دست خود به آنها غذا ميداد و آنها را بر زانوى خود مينشانيد.

عبدالله بن زبير گفت:
«حسين، مردن با كرامت و شرافت را بر زندگى با پستى و ذلت برگزيد. خدا حسين را رحمت كند و كشنده او را خوار سازد.
پرتوى از عظمت امام حسين (ع) صفحه 124، آيةالله لطف الله صافى گلپايگانى
به نقل از سايت تبيان
پى‏نوشت‏
 (1)) تذكرة الخواص/ 227)
 (2)) نورالابصار/ 106 و الاتحاف/ 24)
 

آثار تربيتي نهضت امام حسين (ع) چه بود؟

پاسخ:

نهضت امام حسين(ع)طوفانى بود كه غبارها، تيرگى ها و پيرايه هاى جامعه آن روز را در نورديد و بسيارى از رفتارهاى پست مردم آن روزگار را به چالش كشيد. چشم اندازى كوتاه به برخى از اين دگرگونى ها، با رويكرد تربيتى، از نمونه هاى زير نشان دارند. پيشتر يادآورى مى شود كه پيامدهاى تربيتى در هر دو گستره خرد و كلان جامعه مورد توجه قرار گرفته است.

1. به نمايش گذاردن شكيبايى و پايدارى در برترين و بالاترين شكل ممكن: امام حسين(ع)، در رسانيدن پيام حق و نبرد با باطل، قهرمانانه، شديدترين آزمايش روزگار را بر دوش كشيد و در راه آن، پايدارى وصف ناپذيرى را از خود نمايان ساخت. شگفت آن كه در كشاكش اين همه سختى و فشار، سپاس از خداوند، زمزمه دل و زبانش بود) 1 (. بدين سان آن حضرت(ع)اسوه شكيبايى در هميشه تاريخ است.

2. آزادگى، ظلم ستيزى و سازش ناپذيرى در برابر بيدادگرى قلدرى و استبداد، به ويژه آن گاه كه پايه و كيان اسلام را نشانه گرفته است، چرا كه در اين صورت ديگر تقيه روا نمى باشد( 2 ).

3. شجاعت ورزى و بركنار نهادن ويژگى ناشايست ترس.

4. تصميم برگشت ناپذير براى رهايى مردم از مسيرى كه به كيفر الهى مى انجامد( 3 ).

5. دلسوزى حتى براى دشمن: امام حسين (ع)در تلاش براى رهايى مردم از گرداب گمراهى و فرمانروايى نا به حق اموى، نه تنها در انديشه مردم عادى يا دوستان و آشنايان خود بود بلكه به همان اندازه براى دشمن نيز دل مى سوزانيد. درست به همين دليل بود كه حتى بر چهره نگون بختى كه براى كشتن و بريدن سر مقدس او آمده بود، تبسم فرمود و سپس او را اندرز داد(4)

 6. آموزه از خود گذشتگى در نهضت حسينى: حضرت ابوالفضل(ع)، همچون پدر بزرگوارش امير المؤمنين(ع)كه خود را فدايى پيامبر(ص) قرار مى داد، خويش را فداى برادر كرد و آن حضرت(ع)را بر خود مقدم داشت. يارى رسانى او به برادر تا آن اندازه بود كه به هنگام وارد شدن بر رود فرات، آب نياشاميد و خطاب به نفس خود فرمود: «عباس تو آب بخورى در حالى كه حسين(ع) و اهل بيت و يارانش تشنه باشند». آن گاه تشنه، از رودخانه دور شد. تاريخ، فداكارى اينچنين ديگر بار در سينه خود ثبت نكرده است(5).

7. پيشبرد نهضت با ساز و كارى صد در صد طبيعى و عادى: نمونه هاى از اين رويكرد در نهضت حسينى عبارتند از: 7- 1. حركت از راه هاى عادى و نه بيراهه، در طول مسير خود(6). 7- 2. نپذيرفتن امدادهاى غيبى در يارى رسانى به وى(7). 7- 3. جوانمردى در جلوگيرى دشمن از يورش به خيمه ها: گفتار حضرت(ع)در اين باره چنين است: «اى پيروان خاندان ابوسفيان، واى بر شما اگر دين نداريد و از روز واپسين نمى هراسيد، دست كم در دنياى خود آزاد مرد باشيد. اگر به گمان خود عرب هستيد، پس به ويژگى هاى نژادى خود) غيرت (بازگرديد»(8). 7- 4. فرصت دهى به طرفداران خود به انتخابى آزاد در همراهى حضرت(ع): امام حسين(ع)در بخش هاى گوناگونى از نهضت به ويژه در مراحلى كه كفه گزينه در گيرى منتهى به شهادت سنگينى مى كند، به اهل بيت(ع) و ياران خود گوشزد مى نمايد و به گونه اى جدى، پس از اعلام خوشنودى قلبى خود، از آنان مى خواهد كه راه پيموده شده را در پيش گرفته و به وطن خود بازگردند. دو نمونه از برخورد اين گونه امام حسين(ع) به قرار زير مى باشد. 7- 1- 4. امام حسين(ع)در طول مسير، در منزل «ثعلبيه» و به دنبال آن در منزل «زباله»، آن گاه كه خبر شهادت «مسلم بن عقيل» و «هانى بن عروه» و نيز خبر شهادت «عبد الله بن يقطر» برادر رضاعى خود را شنيد و احساس نمود دعوت كنندگان و شيعيان كوفى از يارى آنها دست كشيده اند، به ياران و همراهان خود روى كرده و فرمود: «خبر غم انگيزى به ما رسيده است و آن اين كه مسلم بن عقيل و هانى بن عروه و عبد الله بن يقطر كشته شده اند. اينك آشكار شد ك شيعيان كوفى از يارى ما دست كشيده اند بنابراين، آنان كه در چنين شرايطى نمى خواهند همراه ما بمانند از همينجا مى توانند برگردند و هيچ گونه باكى بر آنها نيست و ما بيعت خود را از گردن آنان برداشتيم»(9). 7- 2- 4. شام تاسوعا، يعنى شب پيش از شهادت: شگفت انگيز آن كه امام

حسين(ع) ، سخنانى همانند آن چه گفته شد را در نيمه هاى شب به ياران و همراهان خود مى گويد و يادآور مى شود كه در اين تاريكى شب كسى هم متوجه شخص جدا شونده نمى گردد يعنى فراهم كردن زمينه آزادانه ترين و طبيعى ترين انتخاب براى اشخاص. 8. فرصت دهى به مردم، دشمنان و حتى سرسخت ترين افراد اموى در شتاب نكردن به كشتار او و همراهان از راه پند و اندرزهاى مكرر. نمونه اى از اين دست پندها به قرار زير مى باشد: «مردم سخنان مرا بشنويد و در كشتنم شتاب نكنيد تا آن چه وظيفه دارم به شما اندرز دهم. اگر انصاف داديد و گفتار مرا تصديق نموديد كه در اين صورت راه نيك بختى را پيموده ايد و ديگر هيچ گونه بهانه و دستاويزى نخواهيد داشت، ولى اگر نپذيرفتيد: با هم مشورت كنيد جوانب امر را نيك بسنجيد تابه كارى دست نزنيد كه براى شما پشيمانى به بار بياورد. يار و مددكار من خداست. مردم نژاد و نسب مرا در نظر آوريد و ببينيد من كيستم. آنگاه خود را سرزنش كنيد كه به جنگ چه كسى حاضر شده ايد. از خود بپرسيد و خوب بينديشيد آيا ريختن خون من بر شما حلال است؟ مگر من فرزند دختر پيامبر شما نيستم؟ مگر جانشين و پسر عموى پيامبر) ص (، على ابن ابى طالب كه پيش از همه به آن حضرت) ص (ايمان آورد و دعوت او را تصديق نمود، پدر من نبود؟»(10).

9. به خوارى تن ندادن و ثابت كردن اين نكته كه مرگ باسرفرازى بهتر از زندگى با خوارى و سرافكندگى است: آن حضرت) ع (دراين باره فرمود: «به خدا سوگند، هرگز نه دست خوارى به سوى شما دراز خواهم كرد و نه همچون بردگان فرومايه فرار خواهم كرد»(11). نيز درباره نكته دوم فرمود: «من مرگ را جز نيك بختى و زندگى با ستمكاران را جز مايه رنج و دل آزردگى نمى دانم»(12). اينها همه از روشى نشان دارد كه امام حسين) ع (آن را براى خود و يارانش نقشبندى كرده بود و رويداد ناگوار كربلا در پرتو همين برجستگى هاى اخلاقى بود كه احساس دينى را در جامعه اسلامى نيرومند سازد و انرژى نوينى را در آن بگستراند.

10. نقاب افكنى از چهره دوگانه امويان كه در فرمانروايى رياكارانه بر مردم به نام دين و باور آفرينى در مردم در مبارزه با بيدادگرى: امام حسين(ع) به مردم فهماند كه بيدادگرى را بايد از ميان برد، حتى اگر اين ظلم از حكومتى سر بزندكه به نام دين فرمانروايى مى كند، زيرا حكومتى كه ظلم مى كند به دين پاى بند نيست(13).

11. سپاهيان را روى سخن خود قرار دادن، به جاى امان خواهى از آنان يا بيعت با يزيد: اگر حسين(ع)مى خواست به وسيله جلب عواطف خود را رهايى بخشد، يكى از دو كار اخير را مى توانست بكند، ولى هيچ كدام از آنها را انجام نداد بلكه روى سخن خود را متوجه سپاهيان نمود، سپاهيانى كه آن حضرت(ع)مى دانست مأمورند و از خود چندان اختيارى ندارند. امام(ع)چنين كرد تا حقيقتى را كه مى رفت جامعه اسلامى را تكان دهد، در عقل ها و انديشه هاى آنان رسوخ دهد، زيرا وقتى اجتماع به خود خواهد آمد كه ديگر كار از كار گذشته است از اين رو پيشاپيش مى خواست جامعه را بيدار سازد و آنان را به اين حقيقت متوجه كند كه او و جوانان هاشمى، فرزندان همان پيامبرى مى باشند كه امويان به نام آئين او فرمانروايى مى كنند.

12. پديد آوردن احساس گناه و بيدارى وجدان در همه افراد كوتاهى كننده در يارى حسين(ع): از اين پيامد كه بيشتر، پايان نهضت حسينى به دنبال داشت، به همه افرادى پيوسته است كه مى توانستند به يارى آن حضرت) ع (بشتابند، ولى چنين نكردند. آنان كه به امام حسين(ع)وعده يارى دادند، آنگاه از يارى او دست كشيدند، اين احساس گناه دو جنبه داشت: از يك سو افراد گناهكار به پوشش دادن گناه خود واداشت و از ديگر سوى، موجب مى شد تا اشخاص مزبور، كينه و دشمنى كسانى را به دل گيرند كه سبب انجام گناه ياد شده بودند و اين همان پديده اى مى باشد كه پس از انقلاب امام حسين(ع)آشكارا در ميان ملت مسلمان به چشم مى خورد، زيرا احساس گناه، بسيارى از جمعيت هاى اسلامى را به منظور جبران گناهان خود به كوشش واداشت و كينه

امويان را در دلهاى آنها شعله ورتر ساخت. اين احساس گناه بعدها نيز تسكين نيافت بلكه يگانه راه فروكش كردن آن كينه ها را برپا خواستن بر ضد ستمگران تشخيص مى دادند. در حقيقت، كينه مزبور، به كانون جوشش قيام عليه بيدادگران در هميشه تاريخ تبديل گرديد.(14).

13. دگرگون سازى ويژگى هاى اخلاقى ناپسند شكل گرفته در مردم: بزرگان قبيله ها و پيشوايان دينى، در عصر امام حسين(ع) ، نوكران پول و مال بودند و وجدان و انسانيت خود را در برابر ثروت ناچيز دنيا مى فروختند. مردم عادى نيز، از آن رو ك حقوق و مقرريشان دست ستمگران و خودكامگان پست فطرت بود، در برابر آنان سر تسليم و كرنش فرود مى آوردند. با آن كه رهبران دينى مى دانستند يزيد چه اندازه پست و بى ارزش مى باشد، ولى در برابر او تسليم شدند. ساير بزرگان و رهبران اجتماعى نيز براى دست يابى به اهداف دنيايى خود و نفوذ اجتماعى، به جامعه خود خيانت كرده و به بهاى بدبختى و خوارى اجتماع، با ستمگران همكارى مى نمودند و حتى به وجدان و شرف خود خيانت كرده، براى استوار سازى پايه هاى فرمانروائى بيدادگران، انواع دروغ ها را مى ساختند. برخى ديگر از مردم نيز با تظاهر به خدا شناسى، زهد و عبادت، تلاش مى كردند در پرتو آن لقمه چرب گير بياورند. شگفت آن كه همه اين رفتارهاى ناشايست، در ديد مردم، عادى جلوه مى كرد و موجب هيچ گونه انتقاد و اعتراضى نمى شد. خلاصه آن كه دستگاه فرمانروايى خودكامه اموى، براى مردم دو راه بيشتر جاى نگذاشته بود راه زندگى و ديگرى مرگ و از ميان رفتن. امام حسين(ع)با تلخ ترين و غم انگيزترين شكل خود، راه دوم را برگزيد و براى مردم خو گرفته به رفتارهاى كثيف ياد شده، چنين رويدادى باور كردنى نبود. راهكار امام حسين) ع (يعنى آن رفتار نيكو و شيوه انسانى وى، وجدان مسلمانان را به دشت تكان داد و از خواب گران غفلت و بى خبرى، بيدار ساخت تا صفحات نوين و سطور درخشنده درس اخلاقى را كه امام حسين) ع (در راه حفظ شرف، عقيده و زندگى آزادانه و پر افتخار، با خون خود نوشت، به نظاره بنشينند(15).

14. زنده كردن پيوستگى به باورهاى دينى به جاى پيوندهاى خويشاوندى و قبيلگى، بيدار كردن روح مبارزه در مسلمانان، به جاى روحيه تسليم پذيرى، پيدايش توانائى در تشخيص مصالح دنيايى و به ويژه آخرتى در پرتو عزادارى در مصيبت امام حسين(ع) از سوى مردم، تقويت روحيه شهادت طلبى براى پاسدارى از ارزش هاى دينى نيز از جمله دستاوردهاى تربيتى نهضت امام حسين(ع) مى باشد كه به دليل طولانى شدن پاسخ از توضيح آنها خوددارى مى شود.

15. نشان دادن راه آسيب ناپذيرى مسلمانان و ساير مردم در برابر راهكارهاى دشمن درانحراف جامعه: تطميع سران و نخبگان، تهديد عموم مردم و تبليغات، از شيوه هاى انحراف جامعه از سوى معاويه بود(16). امام حسين(ع) در رويارويى با عامل نخست تلاش كرد سطح شناخت و آگاهى جامعه را بالا ببرد و براى بى اثر سازى دو ماعل ديگر، ايمان و معنويت را فزونى بخشد.

16 . زنده كردن برپايى نماز به عنوان شاخص ترين دستور عملى دينى: از متن زيارت عاشورا كه آمده است: «اشهد انك قد اقمت الصلوه گواهى مى دهم كه تو(امام حسين(ع))نماز را به پا داشتى»، چنين بر مى آيد كه اگر نهضت حسينى نبود، حتى برپايى نماز هم از جامعه مسلمانان رخت بر مى بست. خلاصه آن كه: رويداد جانگداز كربلا، وجدان دينى جامعه را بيدار نمود و دگرگونى تازه اى را پديد آورد كه در پرتو خود، جامعه اسلامى را به كلى تكان داد. انسان هاى آزاده را به دفاع از حريم شخصيت و شرافت خود واداشت. روح مبازه را كه در جامعه اسلامى به خاموشى گرائيده بود، فروغى تازه بخشيد و بالاخره به دل هاى مرده و پيكرهاى افسرده، حياتى دوباره دميد تا آنان را به جنبش در آورد.---------------------------- پى نوشت ها:(1)

پى‏نوشت‏
 (1) 1. على نجاتى، قطعه اى از بهشت، ج 1، ص 579 و ج 2، ص 272، نقش، قم، 1383. 2. آيت الله محمد تقى مصباح يزدى، آذرخشى از آسمان كربلا، ص 109، مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى (ره)، قم، 1382. 3. على نجاتى، پيشين، ج 1، ص 566. 4. همان، ص 569. 5. همان، ص 489. 6. همان، ص 64. 7. همان. 8. همان، ج 2، ص 330. 9. محمد مهدى شمس الدين، ارزيابى انقلاب حسين (ع) از ديدگاه جديد، ترجمه مهدى پيشوايى، ص 297، دار التبليغ اسلامى، قم، بى تا. 10. همان، ص 322- 323. 11. همان، ص 327. 12. همان، ص 362. 13. همان، ص 328. 14. همان، صص 337- 338 و ص 347. 15. همان، صص 351- 352 و ص 356. 16. آيت الله محمد تقى مصباح يزدى، پيشين، ص 90.
 

پيامبر اكرم (ص) مي فرمايد: «اذا تقاتل المسلمين فالقاتل و المقتول في النار فسئل الرسول لما المقتول في النار؟ فقال :اذا ما قتل، قتل» با توجه به اين روايت جنگ امام حسين(ع) و يزيد را چگونه تفسير مي كنيد؟ با علم به اينكه نفاق باطني دليل بر خروج از دايره مسلمين نيست؟

پاسخ:

براى رسيدن به حكم شرعى و معارف دينى بايد مجموعه آيات و روايات را با هم در نظر گرفت. نظر كردن به برخى از آموزه هاى دين و چشم بستن از برخى ديگر، نتيجه اى نادرست را در پى دارد كه نمى توان آن را به دين نسبت داد و مصداق «نؤمن ببعض و نكفر ببعض»(1) خواهد بود.
به عنوان مثال قرآن كريم مى فرمايد «ليس البر تولوا وجوهكم قبل المشرق و المغرب»(2) و نيز مى فرمايد «و لله المشرق و المغرب فاينما تولوا فثم وجه الله»(3) آيا صحيح است با استناد به اين دو آيه بگوئيم در اسلام رو به كعبه و قبله ايستادن در نماز هيچ وجهى ندارد؟ يا بايد چشم به آيه ديگر هم بدوزيم كه مى گويد «فول وجهك شطر المسجد الحرام و حيث ما كنتم فولوا وجوهكم شطره»(4). در مورد روايت مطرح شده نيز مطلب از همين قرار است.
روايت مذكور مربوط به جائى است كه هر دو طرف (قاتل و مقتول) به ظلم و ناحق قصد كشتن يكديگر را دارند و در اين ميان، يكى از آنها كشته مى شود. اما اگر يكى از دو طرف ظالم و متجاوز است و قصد كشتن طرف مقابل را دارد و او از خود دفاع مى كند، مشمول روايت مذكور نيست بلكه بر اين شخص واجب است از خود دفاع كند. يعنى همين پيامبر فرموده است دفاع از جان و ناموس وقتى در معرض خطر است واجب است. همچنين جزو تعاليم همين پيامبر بزرگوار است كه: «من رأى سلطانا جائرا مستحلا لحرام الله ناكثا لعهد الله، مستأثرا لفى‏ء الله، متعديا لحدود الله، فلم يغير عليه بقول و لا فعل كان حقا على الله ان يدخله مدخله» هر كسى حكومت ظالم و جائر و ستمگرى را ببيند كه قانون خدا را عوض مى كند، حلال خدا را حرام، و حرام را حلال مى كند و بيت المال مسلمين را به ميل شخص مصرف مى كند، حدود الهى را بر هم مى زند، خون مردم مسلمان را محترم نمى شمارد و ساكت بنشيند و هيچ اقدام عملى در راه تغيير اين وضعيت انجام ندهد، خداوند حقا چنين كسى را در جايگاهى (جهنم) كه جاى آن حاكم ظالم است، خواهد برد.(5)

بنابراين با توجه به مجموعه تعاليم پيامبر اكرم (ص) در اين زمينه مى گوئيم:
اولا روايت مذكور شامل موردى كه شخص مقتول، دفاع كننده است و طرف مقابل متعدى و قصد كشتن او را دارد، نمى شود. و مسأله امام حسين (ع) نيز همين گونه است. يزيد قصد كشتن امام حسين (ع) را داشت به همين جهت امام حسين (ع) حرم امن الهى يعنى شهر مكه را ترك كردند و فرمودند: «اگر من زير سنگ هم پنهان شوم اينها مرا از لانه ام بيرون خواهند كشيد و مى كشند»(6) «بدين جهت براى اينكه حرمت حرم امن الهى با ريخته شدن خود من شكسته نشود، من مكه را ترك مى كنم.»(7)

ثانيا با توجه به روايت پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله): «من رأى سلطانا جائرا»، روايت مذكور شامل قيام و حركت امام حسين (ع) كه در واقع همان عمل به حديث پيامبر اكرم (ص) است، نمى شود بلكه در چنين مواردى طبق اين حديث و اصل اصيل امر به معروف و نهى از منكر، قتال و مبارزه با حاكم ستمگرى كه با اسم خلافت از پيامبر، قصد انحراف و از هم پاشيدن اساس اسلام را دارد، واجب است. همان طور كه امام حسين (ع) اين خطر بزرگ را ديد و به پا خاست، «و على الاسلام السلام اذ بليت الامه براع مثل يزيد بايد فاتحه اسلام را خواند وقتى مثل يزيدى حاكم امت اسلامى شود. ديگر چيزى از اسلام باقى نخواهد ماند».

در اينجا توجه شما را به يك قانون كلى جلب مى كنيم:
«معنا ندارد يك قانون، ماده قانونى اى وضع كند كه مفادش نفى خود باشد» مثلا اسلام بر توحيد است، حال معنا ندارد يكى از تعاليم و آموزه هاى دين اسلام تأييد شرك و ثنويت (دو خدائى) و تثليث (سه خدائى) باشد.
با توجه به اين قانون كلى، معنا ندارد كه مفاد «اذا تقاتل المسلمين فالقاتل و المقتول فى النار» اين باشد كه هرگاه يك حكومتى كه نام مسلمان دارد و حاكم آن ادعاى مسلمانى دارد و مى خواهد اسلام را از اساس و ريشه تحريف كند و تغيير دهد و چيزى را با نام اسلام معرفى كند كه مفادش «اميال و خواسته هاى
نفسانى و استحكام حكومت جابرانه و ظالمانه وى» باشد، چون در اين صورت مفاد اين ماده قانونى اسلام، نفى اساس اسلام خواهد بود.
پى‏نوشت‏
 (1)) نساء، آيه 150)
 (2)) بقره، آيه 177)
 (3)) بقره، آيه 115)
 (4)) بقره، آيه 144)
 (5)) تاريخ طبرى، ج 4، ص 403)
 (6)) تاريخ طبرى، ج 4، ص 289 و 296، كامل ابن اثير، ج 3، ص 572)
 (7)) اخبار مكه، محمد بن عبدالله ازرقى، ص 231)

چرا بايد دشمنان امام حسين(عليه السلام) را لعن كرد؟

به دنبال اين سؤال ممكن است سؤال ديگرى پديد آيد كه اين روزها بيش تر مطرح شده است. اغلب، اين پرسش را منافقان مطرح مىكنند، البته منافقانِ مدرن! آن ها مىگويند كه بسيار خوب، ما تا اين جا قبول كرديم كه تاريخ امام حسين(ع) تاريخ مؤثر و حركت آفرينى بوده است. همچنين دريافتيم كه بايد آن را عميقاً به خاطر داشت، و به ياد امام حسين(ع)عزادارى كرد; تا اين جا را قبول داريم. اما شما در اين عزادارىهاى خود كار ديگرى هم مىكنيد. علاوه بر اين كه از امام حسين(ع)به نيكى ياد مىكنيد، و بر شهادت او گريه مىكنيد، بر دشمنان امام حسين(ع) هم لعن مىفرستيد. اين كار براى چيست و چرا دشمنان ابى عبد الله را لعن مىكنيد؟ اين كار نوعى خشونت و بدبينى است. اين يك نوع احساسات منفى است و با منش «انسانِ مدرن» نمىسازد. هنگامى كه احساسات شما تحريك مىشود، برويد گريه و عزادارى كنيد. اما چرا دشمنان را لعن مىكنيد؟ چرا مىگوييد «أَتَقَرَّبُ اِلى اللّهِ بِالْبَرائَةِ مِنْ اَعْدائِك»،من با تبرّى از دشمنان تو، به خدا تقرب مىجويم. چرا مقيد هستيد همواره در زيارت عاشورا صد مرتبه دشمنان امام حسين(ع)را لعن كنيد؟ بياييد فقط همان صد مرتبه سلام را بخوانيد. چرا بايد اين همه لعن بگوييد و مردم را نسبت به ديگران بدبين كنيد و يا نسبت به ديگران احساسات منفى ايجاد كنيد؟ امروز زمانى است كه بايد با همه مردم با خوشى و شادى و لبخند رفتار كرد. امروز بايد دم از زندگى زد، دم از شادى زد، دم از صلح و آشتى زد. اين روحيه لعن و تبرى و پشت كردن به ديگران خشونت هايى است كه به هزار و چهار صد سال پيش، يعنى زمانى كه امام حسين(عليه السلام) را كشتند برمىگردد و با آن زمان مناسبت دارد. اما امروز ديگر جامعه و مردم اين كارها را نمىپسندند. بياييد به جاى اين ها راه آشتى را پيش بگيريد، به روى دشمنان هم لبخند بزنيد، به آن ها هم محبت كنيد. مگر اسلام دين محبت، دين رأفت و رحمت نيست؟ اين چه كارى است كه شما دائماً لعن و بدگويى مىكنيد؟

اگر كسانى واقعاً از روى جهل اين سوال را مطرح كنند، جواب دادن به آن ها مشكل نيست. اما احتمال قوى مىدهيم كه بسيارى از كسانى كه اين گونه سخن مىگويند، انديشه هاى ديگرى، و اغراض خاصى در سر دارند. احتمال دارد آن ها از سياست هاى ديگرى پيروى كنند، و يا نقشه هايى را كه ديگران كشيده اند اجرا كنند. البته ما فرض را بر اين مىگذاريم كه اين سؤال عاقلانه و عالمانه اى است كه جواب آن هم بايد عالمانه باشد. صرف نظر از ارزش گذارى در مورد طرح اين گونه سؤال ها، فرض كنيد اگر نوجوانى از ما سؤال كرد كه چرا بايد قاتلان ابى عبد الله را لعن كرد؟ به جاى لعن هايى كه در زيارت عاشورا مىخوانيد صد مرتبه ديگر هم باز بر امام حسين(ع) سلام بفرستيد. مگر سلام كردن براى سيدالشهداء(ع)ثواب ندارد؟ به جاى آن صد مرتبه لعن، صد مرتبه سلام بفرستيد، چه عيبى دارد؟ اين همه لعن و بدگويى، فحش، ناسزا و اظهار برائت چه لزومى دارد؟

جواب علمى چنين سؤالى اين است كه همان گونه كه سرشت انسان فقط از شناخت ساخته نشده است، تنها از احساسات و عواطف مثبت هم ساخته نشده است. آدميزاد موجودى است كه هم احساس مثبت و هم احساس منفى دارد. هم عواطف مثبت و هم عواطف منفى دارد. همان گونه كه شادى در وجود ما هست، غم هم هست. خدا ما را اين گونه آفريده است. هيچ انسانى نمىتواند بى غم و يا بى شادى زندگى كند. همچنان كه خدا استعداد خنديدن به ما داده استعداد گريه كردن هم به ما عطا فرموده است. در جاى خودش بايد خنديد و به جاى خود هم بايد گريست. تعطيل كردن بخشى از وجودمان، به اين معنى است كه از داده هاى خدا در راه آنچه آفريده شده استفاده نكنيم. دليل اين كه خدا در ما گريه را قرار داده، اين است كه در مواردى بايد گريه كرد. البته مورد آن را بايد پيدا كنيم، و الا استعداد گريه در وجود ما لغو خواهد بود. خدا چرا در انسان اين احساس را قرار داده است كه به واسطه آن، حزن و اندوه پيدا مىكند و اشك از ديدگانش جارى مىشود؟ معلوم مىشود گريه كردن نيز در زندگى انسان جاى خود را دارد. گريه براى خدا، به انگيزه خوف از عذاب يا شوق به لقاى الهى و شوق به لقاى محبوب در تكامل انسان نقش دارد. انسان در اثر دلسوزى نسبت به محبوب مصيبت ديده خود، رقت پيدا مىكند; اين طبيعت انسان است كه در مواردى بايد رقت قلب پيدا كند و در اثر آن گريه سر دهد.

خداوند در ما محبت را آفريده است تا نسبت به كسانى كه به ما خدمت مىكنند، نسبت به كسانى كه كمالى دارند، خواه كمال جسمانى، يا كمال عقلانى يا روانى و يا عاطفى، به ابراز علاقه و محبت بپردازيم. هنگامى كه انسان احساس مىكند در جايى كمالى و يا صاحب كمالى يافت مىشود، نسبت به آن كمال و صاحب كمال محبت پيدا مىكند. علاوه بر آن در وجود انسان نقطه مقابل محبت به نام بُغض و دشمنى قرار داده شده است. همان گونه كه فطرت انسان بر اين است كه كسى را كه به او خدمت مىكند دوست بدارد، فطرتش نيز بر اين است كه كسى را كه به او ضرر مىزند دشمن بدارد. البته ضررهاى مادىِ دنيوى براى مؤمن اهميتى ندارد. چون اصل دنيا براى او ارزشى ندارد. اما دشمنى كه دين را از انسان بگيرد، دشمنى كه سعادت ابدى را از انسان بگيرد، آيا قابل اغماض است؟ قرآن مىفرمايد: «انَّ الشَّيْطانَ لَكُمْ عَدُّوٌ فَاتَّخِذُوهُ عَدُّواً» شيطان دشمن شما است، شما هم بايد با او دشمنى كنيد. با شيطان ديگر نمىشود لبخند زد و كنار آمد. وگرنه انسان هم مىشود شيطان. اگر بايد با اولياى خدا دوستى كرد، با دشمنان خدا هم بايد دشمنى كرد. اين فطرت انسانى است و عامل تكامل و سعادت انسانى است. اگر «دشمنى» با دشمنان خدا نباشد، به تدريج رفته رفته رفتار انسان با آن ها دوستانه مىشود، و در اثر معاشرت، رفتار آن ها را مىپذيرد و حرف هايشان را قبول مىكند. كم كم شيطان ديگرى مثل آن ها مىشود. مىگوييد نه! ببينيد قرآن چه مىفرمايد: «وَ اِذا رَأَيْتَ الَّذينَ يَخُوضُونَ فى آياتِنا فَأَعْرِضْ عَنْهُم»، چنانچه ببينى كسانى نسبت به دين بدگويى و اهانت مىكنند، با سستى و با زبان مسخره و استهزا سخن مىگويند، به آن ها نزديك نشو. هر چه گفتند، گوش نده. و در جاى ديگر مىفرمايد: «وَقَدْ نَزَّلَ عَلَيْكُمْ فى الْكتابِ أَنْ اِذا سَمِعْتُمْ آياتِ اللّهِ يُكْفَرُ بِها وَيُسْتَهْزَأُ بِها فَلا تَقْعُدوا مَعَهُمْ حتّى يخوضوا فى حديث غَيْرهِ» بعد مىفرمايد اگر كسانى اين نصيحت را گوش نكردند، بايد بدانند كه عاقبت به آن ها ملحق خواهند شد. «اِنَّ اللّهَ جامِعُ الْكافِرينَ وَ الْمُنافِقينَ فى جَهَنَّمَ جَميعاً» سرانجامِ كسانى كه نسبت به استهزاكنندگانِ دين محبت مىورزند و به آن ها روى خوش نشان مىدهند اين است كه تدريجاً حرف هاى استهزاكنندگان بر آن ها اثر مىگذارد. وقتى حرفهايشان اثر كرد، در دل هايشان شك به وجود مىآيد. و اگر شك ايجاد شد، اظهار ايمان كردن نفاق مىشود. انسان وقتى در دل ايمان ندارد اما در ظاهر بگويد من مسلمانم، اين عين نفاق است. قرآن مىفرمايد: «اِنَّ اللّهَ جامِعُ الْكافِرينَ وَ الْمُنافِقينَ فى جَهَنَّمَ جَميعاً» چنين كسانى كه در دنيا به واسطه اثر همنشينى با كافران منافق مىشوند، در آخرت داخل جهنم با ايشان هم نشين خواهند بود.

به عبارت ديگر، دشمنى با دشمنان، سيستمى دفاعى در مقابل ضررها و خطرها ايجاد مىكند. بدن انسان همان گونه كه عامل جاذبه اى دارد كه مواد مفيد را جذب مىكند، يك سيستم دفاعى نيز دارد كه سموم و ميكرب ها را دفع مىكند، سيستمى كه با ميكرب مبارزه مىكند و آن ها را مىكشد. كار گلبول هاى سفيد همين است. اگر سيستم دفاعى بدن ضعيف شد، ميكرب ها رشد مىكنند. رشد ميكرب ها به بيمارى انسان منجر مىشود و انسان بيمار ممكن است با مرگ رو به رو شود. اگر بگوييم ورود ميكروب به بدن ايرادى ندارد! به ميكرب خوش آمد گفته و بگوييم مهمان هستيد! احترامتان واجب است! آيا در اين صورت بدن سالم مىماند؟ بايد ميكرب را از بين برد. اين سنت الهى است. اين تدبير و حكمت الهى است كه براى هر موجود زنده اى دو سيستم در نظر گرفته است، يك سيستم براى جذب و ديگرى سيستم دفع. همان طور كه جذب مواد مورد نياز، براى رشد هر موجود زنده اى لازم است، دفع سموم و مواد مضر از بدن هم لازم است. اگر انسان سموم را دفع نكند، نمىتواند به حيات خود ادامه دهد.

موجودات زنده قوه دافعه دارند. اين قوه دافعه به خصوص در حيوانات و انسان همين نقش را ايفا مىكند. چيزهايى كه براى بدن مضر است بايد بيرون ريخت. دستگاه هايى در بدن وجود دارند نظير كليه، مثانه، و... كه اين كار را به طور عادى انجام مىدهند. گاهى هم وقتى ميكروب هاى خارجى حمله­ور مىشوند، بايد گلبول هاى سفيد فعال شوند و با آن ها بجنگند تا آن ها را كشته و از بدن بيرون بريزند. در روح انسان نيز بايد چنين استعدادى وجود داشته باشد. بايد يك عامل جاذبه روانى داشته باشيم تا از كسانى كه براى ما مفيد هستند خوشمان بيايد، دوستشان بداريم، به آن ها نزديك شويم، از آنان علم، كمال، ادب، معرفت و اخلاق فرا بگيريم. چرا انسان بايد افراد و امور پسنديده را دوست دارد؟ براى اين كه وقتى به آن ها نزديك مىشود از آن ها استفاده مىكند. نسبت به خوبانى كه منشأ كمال هستند، و در پيشرفت جامعه مؤثر هستند بايد ابراز دوستى كرد، و در مقابل، بايد عملاً با كسانى كه براى سرنوشت جامعه مضر هستند دشمنى كرد: «قَدْ كانَتْ لَكُمْ اُسْوُةٌ حَسَنَةٌ فى اِبْراهيمَ وَ الَّذينَ مَعَهُ اِذْ قالُوا لِقَوْمِهِمْ اِنّا بُرَئاءُ مِنْكُمْ وَ مِمّا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ، كَفَرْنا بِكُمْ وَ بَدا بَيْنَنا وَ بَيْنَكُم الْعَداوَةُ وَ الْبَغْضاءُ اَبَداً حَتّى تُؤْمِنُوا بِاللّه وَحْدَهُ» قرآن مىفرمايد شما بايد به حضرت ابراهيم(عليه السلام) و ياران او تأسى كنيد. مىدانيد كه حضرت ابراهيم(ع)در فرهنگ اسلامى جايگاه بسيار رفيعى دارد. پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله)هم مىفرمود من تابع ابراهيم هستم. اسلام هم نامى است كه حضرت ابراهيم(ع) به اين دين و آيين داد: «هُوَ سَمّاكُم الْمُسْلِمينَ مِنْ قِبْل» خداوند مىفرمايد شما بايد به ابراهيم(ع)تأسى كنيد. كار ابراهيم(ع) چه بود؟ ابراهيم(ع) و يارانش به بت پرستانى كه با آن ها دشمنى مىكردند و ايشان را از شهر و ديار خود بيرون راندند گفتند: «اِنّا بُرَئاءٌ مِنْكُمْ » ما از شما بيزاريم. اعلان برائت كردند. بعد به اين هم اكتفا نمىكند. مىفرمايد بين ما و شما تا روز قيامت دشمنى و كينه برقرار است، مگر اين كه دست از خيانتكارى خود برداريد.

اين كه ما نسبت به دشمنان اسلام و شيطان بزرگ اين قدر كينه داريم و اجازه نمىدهيم شعار «مرگ بر آمريكا» حذف شود، تأسى به حضرت ابراهيم(عليه السلام) است. قرآن مىفرمايد شما بايد از ابراهيم(ع)ياد بگيريد و صريحاً بگوييد مرگ بر دشمن اسلام، و عداوت و دشمنى خود را نسبت به دشمنان دين اعلام كنيد. همه موارد، جاى لبخند نيست. در بعضى موارد بايد عبوس بود، بايد اخم كرد، بايد صريحاً گفت ما دشمن شماييم، ما آشتى نمىكنيم، مگر دست از خيانت برداريد. اين دستور قرآن است. سابقاً مىگفتند فروع دين ده تا است. بعد از «امر به معروف» و «نهى از منكر» دو فرع «تولّي» و «تبرّي» را نيز جزء فروع دين به حساب مىآوردند. يعنى از جمله واجباتى كه همه مسلمان ها بايد توجه داشته باشند و به آن ها عمل كنند، اين است كه بايد دوستان خدا را دوست بدارند و با دشمنان خدا نيز دشمنى كنند. تنها دوستى دوستان خدا كافى نيست; اگر دشمنى با دشمنان خدا نباشد، دوستى دوستان هم از بين خواهد رفت. اگر سيستم دفاعى بدن نباشد، آن سيستم جذب هم، نابود خواهد شد. آنچه مهم است اين است كه ما جاى جذب و دفع را درست بشناسيم. گاهى متأسفانه امور مشتبه مىشود. در موردى كه بايد جذب كنيم عملاً به دفع مىپردازيم. كسى كه از روى نادانى سخنى به اشتباه و خطا گفته و لغزشى براى او پيش آمده و بعد هم پشيمان گرديده است، و يا اگر براى او توضيح دهيم، از روى انصاف قبول خواهد كرد، نسبت به چنين كسى نبايد دشمنى كرد. صِرف اين كه كسى مرتكب گناهى شد، نبايد او را از جامعه طرد كرد، بلكه بايد در صدد اصلاح او برآييم. او بيمارى است كه بايد به پرستارىاش پرداخت. در اين مورد جاى اظهار دشمنى نيست. مگر كسى كه تعمد داشته باشد و علناً گناه را در جامعه رواج دهد. اين ديگر خيانت است، تعمد و خباثت و پليدى است. بايد با چنين شخصى دشمنى كرد. اما اگر كسى اشتباهاً مرتكب گناهى شده است، بايد با مهربانى با او رفتار كرد. نبايد آبروى او را ريخت، بلكه بايد در اصلاح او سعى كرد. او مشكل دارد و بايد مشكلش را حل كرد.

اما در مورد دشمنان غدّار، كينه توز و قسم خورده، خداوند مىفرمايد: «وَ لَنْ تَرْضى عَنْكَ الْيَهُودُ وَ لا النَّصارى حَتّى تَتَّبِعَ مِلَّتَهُم»، تا دست از انقلابتان بر نداريد، آمريكا از شما راضى نخواهد شد. هر روز لازم است تأمل كنيم كه آشتى با چنين كسانى يعنى چه؟ لبخند به روى آنان يعنى چه؟ بايد با نهايت غضب، خشونت، تندى و عبوسى با اين ها بر خورد كرد. بايد مرگ را بر سر اين ها باريد، چون آنان جز به مرگ ما راضى نيستند، نه تنها به مرگ بدن ما، بلكه تنها به مرگ روح ما، به مرگ دين ما راضى مىشوند.

حاصل سخن اين كه، بزرگداشت مراسم سيدالشهداء(عليه السلام)بازسازى حيات حسينى است، تا از آن حيات به نحو احسن استفاده شود نبايد به بحث هاى علمى اكتفا شود. چون انسان به برانگيخته شدن عواطف و احساسات احتياج دارد. نبايد به عواطف مثبت، به شادى، به خنده، بسنده كرد، زيرا زنده نگه داشتن خاطره سيدالشهداء(ع) و مظلوميت او از راه احساسات شور انگيز حزن و گريه و سوگوارى امكان دارد. و بالاخره همراه با آن همه درود و سلام و عرض ارادت به خاك پاى حسينى و به خاك قبر حسينى، بايد بر دشمن حسين(ع) و دشمن اسلام و دشمنان خدا لعن و نفرين كرد. تنها سلام و درود مشكل را حل نمىكند. ما نمىتوانيم از بركات حسينى استفاده كنيم، مگر اين كه اول دشمنان او را لعن كنيم، بعد بر او سلام بفرستيم، قرآن هم اول مىفرمايد: «أَشِدّاءُ عَلَى الْكُفّار»، بعد مىفرمايد: «رُحَماءُ بَيْنَهُم».پس در كنار سلام، بايد لعن هم باشد. در كنار ولايت، تبرّى و اظهار دشمنى نسبت به دشمنان اسلام نيز بايد باشد. اگر اين گونه شديم، حسينى هستيم; وگرنه بى جهت خودمان را به حسين(ع) نسبت ندهيم.

والسلام عليكم ورحمه الله وبركاته


کلمات کلیدی:

 

 

شبهات عاشورا ، شبهه ، شبهات ، عاشورا ، امام حسین ، محرم ، شبهات محرم ، شبهه محرم


. زيارت عاشورا.

. فاطر، 6.

. انعام، 68.

. نساء، 140.

. ممتحنه، 4.

. حج، 78.

. بقره، 120

. فتح، 29.

. همان.


چرا بايد به ياد وقايع عاشورا عزادارى كرد؟

تا اين جا فهميديم كه بايد در جامعه عواملى را ايجاد كرد تا احساسات و عواطف دينى مردم را تحريك كند و آن ها را برانگيزاند تا كارى مشابه كار سيدالشهداء(عليه السلام)انجام دهند; راه او را ادامه دهند و نسبت به اين امر مهم علاقه پيدا كنند. اما موضوع ديگرى كه در اين جا مطرح مىشود اين است كه يگانه راه برانگيختن احساسات و عواطف عزادارى و گريه نيست. عواطف انسان ممكن است با مراسم جشن و سرور هم تحريك شود. مىدانيم كه در ولادت هاى مبارك، در ميلاد خود سيدالشهداء(ع)، وقتى مراسم جشن برگزار مىشود، مدح ها خوانده مىشود و مردم از طريق آن ها شور و نشاطى مىيابند. سؤال سوم اين است كه چرا براى تحريك احساسات از مراسم شاد استفاده نمىكنيد؟ چرا بايد گريه كرد؟ چرا بايد به خود زد؟ چرا بايد زنجير بزنيم؟ بياييم به جاى اين كارها جشن بگيريم، نُقل و نبات پخش كنيم، شيرينى بدهيم، مدح و سرود بخوانيم، تا احساسات مردم تحريك شود.

جواب اين است كه احساسات و عواطف انواع مختلفى دارد. تحريك هر نوع احساسات و عواطف، بايد با حادثه مربوط متناسب باشد. حادثه اى كه بزرگ ترين نقش را در تاريخ اسلام ايفا كرد، حادثه شهادت ابى عبد الله بود. او بود كه مسير تاريخ اسلام را عوض كرد. او بود كه درسى براى حركت، براى نهضت، براى مقاومت و براى استقامت تا روز قيامت به انسان ها داد. براى آن كه آن خاطره تجديد شود، فقط مجلس جشن و شادى كافى نيست. بايد كارى متناسب با آن حادثه انجام داد. يعنى بايد كارى كرد كه حزن مردم برانگيخته شود، اشك از ديده ها جارى شود، شور و عشق در دل ها پديد آيد. و در اين حادثه چيزى كه مىتواند چنين نقشى را بيافريند، همين مراسم عزادارى و گريستن و گرياندن ديگران است; در حالى كه خنديدن و شادى كردن هيچ وقت نمىتواند اين نقش را ايفا كند. خنديدن هيچ وقت آدم را شهادت طلب نمىكند. هيچ وقت انسان را به شلمچه نمىكشاند. هيچ وقت نمىتوانست سختىها و مصيبت هاى هشت سال جنگ را بر اين مردم هموار كند. اين قبيل مسائل عشق ديگرى مىخواهد كه از سوز و اشك و شور پديد مىآيد. راه آن هم همين عزادارى ها است. اين سؤال سوم كه چرا ما بايد براى زنده نگه داشتن خاطره سيدالشهداء(عليه السلام) عزادارى و گريه كنيم.

 

چرا بايد حادثه عاشورا را گرامى بداريم؟

چرا بايد خاطره حادثه اى را كه 1360 سال پيش اتفاق افتاده است، زنده كرد و مراسمى به ياد آن خاطره برگزار كرد؟ اين رويداد جريانى تاريخى بوده است كه زمان آن گذشته است; تلخ يا شيرين، هر چه بوده است آثار آن تمام شده است. چرا بايد بعد از گذشت نزديك به چهارده قرن، ياد آن جريان و آن حادثه را زنده نگه داريم و مراسمى براى آن بر پا داريم؟

پاسخ اين سؤال، چندان مشكل نيست. براى اين كه به سادگى مىتوان به هر نوجوانى تفهيم كرد كه حوادث گذشته هر جامعه مىتواند در سرنوشت و آينده آن جامعه آثار عظيمى داشته باشد. تجديد آن خاطره ها در واقع نوعى بازنگرى و بازسازى آن حادثه است، تا مردم از آن جريان استفاده كنند. اگر حادثه مفيدى بوده است و در جاى خود منشأ آثار و بركاتى به شمار مىرفته است، بازنگرى و بازسازى آن نيز مىتواند مراتبى از آن بركات را داشته باشد.

علاوه بر اين، در همه جوامع انسانى مرسوم است كه به نوعى، از حوادث گذشته خود ياد مىكنند; آن ها را بزرگ شمرده و به آن ها احترام مىگذارند. خواه مربوط به اشخاصى باشد كه در پيشرفت جامعه خود مؤثر بوده اند، نظير دانشمندان و مخترعان، و خواه مربوط به كسانى باشد كه از جنبه سياسى و اجتماعى، در رهايى ملت خود نقش مؤثرى داشته اند و قهرمان ملى بوده اند. همه عقلاى عالم براى اين گونه شخصيت ها آيين هاى بزرگداشتى را منظور مىكنند. اين كار بر اساس يكى از مقدس ترين خواسته هاى فطرى است كه خدا در نهاد همه انسان ها قرار داده است، و از آن به «حس حق شناسى» تعبير مىكنيم. لذا اين خواسته فطرى همه انسان ها است كه در برابر كسانى كه به آن ها خدمت كرده اند حق شناسى و شكرگزارى كنند، آنان را به خاطر داشته باشند و به ايشان احترام بگذارند. علاوه بر اين، ياد آن خاطره ها، در صورتى كه در سعادت جامعه تأثيرى داشته، مىتواند عامل مؤثر ديگرى را در زمان بيان خاطره ها بيافريند. در اين صورت، گويا خود آن حادثه تجديد مىشود.

از آن جا كه معتقديم حادثه عاشورا حادثه عظيمى در تاريخ اسلام بوده است، و نقش تعيين كننده اى در سعادت مسلمان ها و روشن شدن راه هدايت مردم داشته است، اين حادثه در نظر ما بسيار ارزشمند است. لذا بزرگداشت و بازسازى اين حادثه و به خاطر آوردن آن، موجب مى­گردد تا بتوانيم از بركات آن در جامعه امروز نيز استفاده كنيم. اين جواب را به طور كلى مىتوان در مقابل سؤال نوجوان ها ارائه داد و آنان را قانع كرد كه زنده نگه داشتن ياد بعضى از خاطره ها و بازسازى برخى از حوادث كه در گذشته اتفاق افتاده است، كار عاقلانه اى است، و ممكن است منافع و مصالحى را براى جامعه تأمين كند. همان طور كه اصل آن حادثه تأثير مفيدى در جامعه آن روز داشته، تجديد خاطره و بازسازى آن نيز مىتواند آثارى متناسب با خود داشته باشد. اين سوال اول كه چرا بايد ياد عاشورا را زنده نگه داريم؟

 

 

شبهات عاشورا ، شبهه ، شبهات ، عاشورا ، امام حسین ، محرم ، شبهات محرم ، شبهه محرم

22. چه آثارى بر انتظار منجى مترتّب است؟

پاسخ:

ضرورت واهميّت انتظار را مى‏توان از زواياى مختلف مورد بررسى قرار داد:
1 - انتظار، دوره آماده‏سازى وزمينه‏سازى براى يك نهضت به شمار مى‏آيد وهر انقلاب وحركتى كه اين دوره را پشت سر نگذاشته باشد ناقص وبى ثمر است.
2 - در اهميّت انتظار همين بس كه دشمنان، آن را مانع تسلّط خود بر مسلمانان برشمرده‏اند. ميشل فوكر، كلر برير در بحث مبارزه با تفكّر مهدى باورى، ابتدا قيام امام حسين (ع) وبعد انتظار امام زمان (ع) را دو عامل پايدارى شيعه معرفى مى‏كنند. در كنفرانس تل‏آويو نيز افرادى مثل برنارد لوييس، مايكل ام‏جى، جنشر، برونبرگ ومارتين كرامر بر اين نكته تكيه فراوان داشتند. آنان در توصيف شيعه گفته‏اند: "شيعيان به نام امام حسين قيام مى‏كنند وبه اسم امام زمان قيامشان را حفظ مى‏نمايند".
(مجله بازتاب انديشه، خرداد80، ص 193)
ماربين، محقق آلمانى مى‏گويد: "از جمله مسائل اجتماعى بسيار مهمّى كه موجب اميدوارى ورستگارى شيعه مى‏باشد، اعتقاد به وجود حجت عصر وانتظار ظهور است".(سياست اسلام، اثر ماربين، ص 50-49)
پتروشفسكى، تاريخدان وايران‏شناس علوم شوروى سابق در اين زمينه مى‏نويسد: "چشم به راه مهدى بودن در عقايد عمومى مردمى كه نهضت‏هاى قرن سيزدهم را در ايران بر پا داشتند، مقام بلندى را داشته است".(نهضت سربداران خراسان، اثر پتروشفسكى)
3 - دوران انتظار، دوران هجوم فتنه‏ها ومشكلات وگرفتارى‏ها است وآنچه مى‏تواند آرامش قلبى وقدرت روحى به شيعه منتظر بدهد، ياد منجى حىّ وحاضر است.
4 - پيراستن از خصايص ناپسند وآراستن خود به اخلاق نيكو از فوايد ديگر انتظار است. امام صادق (ع) فرمود: "من سرّ أن يكون من أصحاب القآئم فلينتظر وليعمل بالورع ومحاسن الأخلاق"؛ "...هر كس دوست دارد كه از ياران حضرت قائم (ع) گردد بايد كه منتظر باشد ودر عين حال به پرهيزكارى واخلاق نيكو مشغول گردد."(بحارالأنوار، ج 52، ص 140، ح 50)
5 - از نتايج انتظار، تلاش فكرى مؤمن منتظر وبصيرت وآگاهى اوست. فتنه‏ها علاوه بر آنكه غفلت مى‏آورد، شبهه وترديد وتزلزل را نيز در افكار جامعه ايجاد مى‏كند، واين منتظر واقعى است كه چون به هوشيارى فكرى رسيده، بيدار است وبه شبهات پاسخ مى‏گويد.
امام صادق (ع) فرمود: "طوبى لمن تمسّك بأمرنا فى غيبة قآئمنا فلم‏يزغ قلبه بعد الهداية..."؛ "خوشا به حال كسى كه در زمان غيبت قائم ما به فرمان ما تمسك جويد كه در نتيجه قلب او هرگز به طرف باطل متمايل نخواهد شد."(همان، ص 123، ح6)
6 - انتظار از آنجا كه انسان را به عمل وا مى‏دارد ودر جامعه‏اى كه حالت انتظار منجى الهى حاكم است، تحّرك وپويايى حكم فرماست وبشر را به زمينه‏سازى واصلاح فردى واجتماعى وا مى‏دارد، عاملى ارزشمند براى حفظ وبقاى شريعت است.
7 - انتظار از آن جهت كه محّرك عمل است، زمينه‏ساز ظهور منجى عالم بشريّت خواهد بود.


23.در زيارت عاشورا در يك جمله مى خوانيم : "اَن يرزقنى طلب ثارك" و در قسمت بعد:""اَن يرزقنى طلب ثارك" " آيا جمله مطالبه خون خودم به مناسبت اتحاد و وحدت شيعيان با حضرت سيدالشهداء(عليه السّلام ) است يا وجه ديگرى دارد؟

پاسخ:

نسبت دادن زاير حضرت سيدالشهداء(عليه السّلام ) ثار آن حضرت را كه به معناى خونخواهى است به خود، چند وجه دارد.
يكى همان وجهى است كه در سؤ ال به آن اشاره نموده ايد؛ زيرا جميع شيعيان آن حضرت اتصال روحانى به آن بزرگواردارند و در حقيقت آنها به منزله اجزاى وجوديه آن بزرگوارند چنانچه فرمودند:
"شيعتنا خلقوا من فاضل طينتنا و عجنوا بماء ولايتنا".
وحضرت اميرالمؤ منين (عليه السّلام ) به "رميله" فرمودند بر هر يك از شيعيان ما در مشرق و مغرب ، مرض يا زخمى وارد شود بر ما هم وارد مى گردد.
و نيز حضرت رضا(عليه السّلام ) در جواب كسى كه عرض كرد، گاه مى شود بدون سبب محزون يا فرحناك مى گردم فرمود در اثر حزن يا فرح امام (عليه السّلام ) است .
وجه ديگر آنكه :
در محاورات عرب و عجم متداول است كه هر مصيبتى بر رئيس و زعيم آنها وارد آيد، آن را به خودشان نسبت مى دهند و مى گويند چنين بر سرما آوردند، خون ما را ريختند و بديهى است كه امام ، رياست كليه الهيه دارد و صحيح است كه جميع پيروان آن حضرت خون ريخته شده آن حضرت را نسبت به خود دهند و خود را خونخواه آن حضرت نامند.
وجه ديگر،
شكى نيست كه اگر بنى اميه جراءت نمى كردند و اين همه ظلم بر آن حضرت و همچنين بر برادر و پدر بزرگوارش روا نمى داشتند و حق را از "من له الحق" نمى گرفتند و خلافت و حكومت را كه سزاوار امام معصوم است و بس ، غصب نمى نمودند، هيچ وقت ظلمى بر مؤ منين وارد نمى آمد و خون مظلومى ريخته نمى گرديد و در حقيقت هر ظلمى كه تا قيامت واقع مى گردد تماما به عهده غاصبين حقوق آل محمد(عليهم السّلام ) است .
خشت اول چون نهد معمار كج تا ثريا مى رود ديوار كج
و به اين بيان ظاهر مى گردد كه نه تنها خون حسين مظلوم (عليه السّلام ) را ريختند بلكه خون جميع مؤمنين را ريختند و نه تنها ظلم به آل محمد(عليهم السّلام ) نمودند بلكه ظلم به جميع مؤمنين تا قيامت نمودند لعنهم اللّه جميعا.
"السلام عليك يا ثاراللّه وابن ثاره".

********************************************************************************

منبع: 82پرسش، آيه الله دستغيب، ص77- 78


22.تعارض آموزه‏هاى دينى با يافته‏هاى علمى در پوشيدن لباس سياه و سياه پوش كردن تكايا و محافل چه توجيهى دارد؟يافته‏هاى علمى حكايت از تأثير مثبت لباس‏هاى روشن در نشاط و شادى و ارتقاء فعاليت‏هاى انسانى و تأثير منفى لباس سياه دراين امور دارد كه با سنت رايج دينى در محافل مذهبى مبنى بر سياه پوشيدن و سياه پوش كردن در تعارض است به اين تعارض چگونه پاسخ مى‏دهيد؟

پاسخ:

تكيه عمده و اساسى اين سؤال و ابهام ذهنى، تعارض يافته‏هاى علمى با آموزه‏هاى دينى در پوشيدن لباس سياه و سياه پوش كردن است. در مقام جواب و زدودن ابهام، اولين گام آن است كه آيا چنين تعارضى واقعيت دارد و آيا يافته‏هاى علمى پوشيدن لباس سياه را به صورت كلى و در تمام حالات و موقعيت يك پوشش نامناسب مى‏شمارد؟
واقعيت آن است كه چنين تعارضى بين يافته‏هاى علمى و روان‏شناسى با آموزه‏هاى دينى به چشم نمى‏خورد، و اين دو منبع شناخت در اين مورد - پوشيدن لباس سياه - با يكديگر ناسازگارى ندارند. درست است كه از ديدگاه روان‏شناسى رنگ سياه به خودى خود نفى هرگونه رنگ است و نمايان‏گر مرزهاى مطلقى است كه در پشت آنها ديگر زندگى وجود ندارد و حيات متوقف مى‏شود و رنگ سياه به معناى انهدام، نيستى و پوچى است و نفى ديگر رنگها مى‏باشد؛اما اين نظريه، گوشه‏اى از يافته‏هاى روان‏شناسى است.
ياد آورى اين نكته لازم است كه پذيرش تأثير رنگ‏ها به اين معنا نيست كه رنگ‏ها در انسان تأثيرى شديد دارند و سريع بر جهت‏گيرى ذهنى و رفتارى افراد مؤثر واقع مى‏شوند؛ مثلاً اگر رنگ آبى تأثير تسكينى و آرامش بخشى دارد، نمى‏توان از آن به عنوان يك داروى مسكن براى تسكين سريع آن استفاده كرد و يا از رنگ قرمز در ايجاد تحريك سريع بهره جست؛ بلكه تأثير پذيرفته شده رنگ‏ها يك تأثير جزيى است كه در مدت زمان طولانى فرصت بروز پيدا مى‏كنند.
گوشه‏اى ديگر يافته‏هاى روان‏شناسى، گوياى اين حقيقت است كه آن گاه رنگ سياه مفهوم نيستى و پوچى و پايان يافتن را تداعى مى‏كند كه به عنوان انتخاب اول و يا يكى از سه انتخاب اول باشد؛ يعنى در تمام حالات، اولين رنگ انتخاب شده و يا يكى از سه رنگ انتخابى اول براى زندگى (اعم از لباس...)باشد و اگر رنگ سياه در رتبه هشتم قرار بگيرد، يعنى آخرين رنگ انتخابى در زندگى، رنگ سياه باشد و در موقعيت‏هاى نادر و استثنايى مورد استفاده قرار بگيرد، يك تمايل طبيعى، نابهنجار را نمايش مى‏دهد و نشان دهنده مهار اعمال و تصميم فرد بر كنترل اوضاع‏ و نشان دهنده‏مهار اعمال و تصميمات فرد در زمانى مى‏باشد كه بروز اضطراب قطعى است. محروميت از چيزى و يااز دست دادن شخصى و ياموقعيتى، انسان را در لبه يك تعارض غير قابل انكار قرار مى‏دهد و در اين حالت، وى براى به دست آوردن موقعيت قبلى و كنترل اوضاع دست به اقدامات كنترلى مى‏زند. پوشيدن لباس سياه، حكايت از تدبير انسان در چنين موقعيتى دارد؛ يعنى از اقدامات مناسب، طبيعى و بهنجارى است كه موجب مى‏شود انسان بتواند بر اوضاع كنترل داشته باشد؛ زيرا نوعى سكون، سكوت و كاهش تحريك را در پى دارد.
بنابر اين از ديدگاه علمى، پوشيدن لباس سياه و استفاده از رنگ سياه، حتى در غير پوشش، هميشه نامناسب نمى‏باشد و به معناى رسيدن به پايان زندگى و خط پايان عمر و تسليم شدن نيست و تأثير منفى و تخريب روانى را در پى ندارد. از اين رو پوشيدن لباس سياه در عزا دارى‏ها و براى شخص مصيبت زده‏اى كه احساس غمگينى مى‏كند، يك نوع تسكين است و او را در اضطراب ناشى از فقدان شخص محبوب، به سمت سكوت و سكون دعوت مى‏كند و افزون بر اين موجب هم سو ساختن احساسات درونى با فضاى بيرون موجب آرامش مى‏گردد. شخص غم زده درآغاز قطع دل بستگى، اگر در فضاى شادى آفرين قرار بگيرد، بين حالت درونى خود و وضعيت خارجى، تعارض را مشاهده مى‏كند و اين تعارض هرگز به نفع او نيست. از اين رو بايد به سمت هم سويى و هماهنگ ساختن درون وبرون برآييم و انتخاب رنگ سياه در اين موقعيت‏هاى نادر و استثنايى زندگى (يعنى در رتبه هشتم)، چنين تأثيرى دارد. اين رنگ، اگر در رتبه هشتم و انتخاب پايانى قرار بگيرد، بر خلاف رنگ سفيد، سكوت و سكون و عدم ايجاد هر گونه تحريك روانى و جسمانى و كاهش ساير فعاليت‏ها و كندى و سستى رادر پى دارد كه جملگى براى انسان مبتلا به رنج فراق و فرو رفته در درد قطع دل‏بستگى مفيد است و به او آرامش و سكون مى‏بخشد.
پس، از ديدگاه علمى، رنگ سياه تأثيرى منفى و نامناسب بر روان و روح آدمى ندارد و در مصائب، كاهش دهنده آلام مى‏باشد و اين گونه نيست كه علم آن را كاملاً طرد كند؛ ولى سنت‏هاى دينى به آن اهميت داده، دينداران را به استفاده از آن توصيه كند.
از جهت ديگر، درباره تعارض موهوم آموزه‏هاى دينى، بايد بررسى كرد كه آيا اسلام براى هميشه و در تمام حالات رنگ سياه را توصيه مى‏كند و به تعبير روان‏شناختى، براى اولين انتخاب‏ها و يا سه انتخاب اول، رنگ سياه را برمى گزيند و مسلمانان را نيز به اين انتخاب دعوت مى‏نمايد؟
بايد گفت كه نگاه آغازين اسلام به رنگ سياه، يك نگاه منفى است از اين‏رو هرگز آن را در حالات عادى و زمينه‏هاى روزمره زندگى، به عنوان يك رنگ برنمى گزيند و آن را رنگ شيطان و فرعون و سمبل طغيان گرى، ظلم و ظلمت معرفى مى‏كند و مى‏فرمايد:"لباس سياه نپوشيد كه لباس فرعون است".6
رنگ برگزيده و انتخاب اول اسلام - همانند علم - رنگ سفيد است كه امام باقرعليه‏السلام مى‏فرمايد: هيچ لباسى بهتر از لباس سفيد نيست. بعد از رنگ سفيد رنگ‏هاى زرد و سبز از طرف اولياى دين توصيه و از جانب اسلام رنگ‏هاى برگزيده هستند. در واقع رنگ سياه نه انتخاب اول و نه يكى از سه انتخاب اول اسلام، بلكه فقط در موقعيت خاص مانند مصائب و به هنگام ابتلا به غم فراق توصيه شده است از نظر اسلام، رنگ زندگى، حيات، حركت و تلاش رنگ سفيد مى‏باشد و آرامش بعد از تلاش و كوشش در رنگ سياه (شب) مى‏باشد. رنگ سياه، يعنى همان رنگ شب، موجب آرامش مى‏شود. تا نفوس را از تعب و رنج روز كه در پى تلاش و كوشش به آن دچار گشته است، پناه دهد و آرام سازد.
خداوند نيز در قرآن سياهى شب را مايه آرامش و روشنايى روز را زمينه تلاش ذكر كرده است.
رنگ سياه در مكتب اهل بيت، فقط و فقط در مصائب و سوگوارى‏ها مورد استفاده قرار گرفته است؛ يعنى يك انتخاب نادر و استثنايى بوده است و نه انتخابى هميشگى. بنابر نقل ابن ابى الحديد، امام حسن -عليه‏السلام در سوگ امير المؤمنين على -عليه‏السلام جامه سياه برتن كرد و با همين جامه به ميان مردم آمد و براى آنها خطبه خواند درنگاه ابتدايى رنگ سياه، يك رنگ مكروه و ناپسند تلقى مى‏شود در نماز، لباس سياه پوشيدن مكروه مى‏باشد.
در قطب دوم و جبهه دوم تعارض، يعنى آموزه‏هاى دينى نيز لباس سياه نه تنها صد در صد مورد پذيرش واقع نشده است و آن را مفيد و انتخاب اول نيست و به آن توصيه نمى‏شود، بلكه سياه تنها در رتبه هشتم و آخرين انتخاب قرار مى‏گيرد. از اين رو تنها در عزاى ائمه هدى - عليه‏السلام پوشيدن اين رنگ ممنوع نيست، آن هم از اين جهت كه به واسطه تأثير روانى آن، موجب سكوت و سكون و آرامش گشته، شخص مضطرب را از مصيبت و حزن به يك آرامش روانى مى‏رساند و ياحداقل در اين زمينه بسيار تأثير دارد.

*************************************************************************************

21.فلسفه و حكمت عزادارى براى امام حسين عليه‏السلام چيست؟

پاسخ:

مسئله انسان‏سازى، جامعه‏سازى و انتقال فرهنگ شيعى به نسل بعد، در مجالس امام حسين عليه‏السلام، قوى‏تر نيز مى‏باشد؛ زيرا ماهيت قيام امام حسين عليه‏السلام و نيز آموزه‏هاى تربيتى، سياسى، فرهنگى و اجتماعى عاشورا، در رشد و بالندگى انسان و جامعه چشم‏گير بوده و عناصر رويداد كربلا، مؤلفه‏هاى اساسى و اصلى را در ترسيم فرهنگ شيعى رقم زده است كه توسط مراسم سوگوارى به نسل بعد منتقل مى‏شود.
با توجّه به بيانات، سخنان و شعارهاى عاشورا، مى‏توان عناصر انسان‏ساز، جامعه‏ساز و فرهنگ‏ساز را ملاحظه كرد؛ مواردى چون عبادت، ايثار، شجاعت، توكل، صبر، امر به معروف و نهى از منكر، نابودى اسلام در شرايط سلطه يزيديان، حرمت بيعت با كسى چون يزيد، شرافت مرگ سرخ بر زندگى ذلّت‏بار، اندك بودن انسان‏هاى راستين در صحنه امتحان، لزوم شهادت‏طلبى در عصر حاكميت باطل، زينت بودن شهادت براى انسان، تكليف مبارزه با سلطه جور و طغيان، اوصاف پيشواى حق، تسليم و رضا در برابر خواسته خدا، همراهى شهادت‏طلبان در مبارزات حق‏جويانه، حرمت ذلّت‏پذيرى براى آزادگان و فرزانگان مؤمن، پل بودن مرگ براى عبور به بهشت برين، آزادگى و جوان‏مردى، يارى خواهى از همه و هميشه در راه احقاق حق. (در اين خصوص نگا: فرهنگ عاشورا، صص 268 - 271؛ حسين، عقل سرخ، صص 77 - 119؛ امام حسن و امام حسين‏8، صص 116 - 121.)
درس آزادى به دنيا داد، رفتار حسين‏
بذر همت در جان افشاند، افكار حسين‏
گر ندارى دين به عالم، لااقل آزاده باش‏
اين كلام نغز مى‏باشد زگفتار حسين‏
مرگ با عزّت، زعيش در مذلّت بهتر است‏
نغمه‏اى مى‏باشد از لعل دربار حسين‏
در عين حال، موارد ذيل علاوه بر موارد پيش گفته، مى‏توانند حكمت عزادارى براى امام حسين عليه‏السلام را تبيين كنند:
1. نوعى اعتراض به ظالمان زمان و حمايت از مظلومان جهان.
2. عامل تقويت حس عدالت‏خواهى و انتقام‏جويى از ستمگران.
3. زمينه‏ساز اجتماع شيعيان جهت پيروى و دفاع از حق.

********************************************************************************

20.فلسفه پوشيدن لباس سياه در ايام عزادارى امام حسين(ع) چيست؟

پاسخ:

درباره پوشيدن لباس سياه در عزاى ابا عبداللّه الحسين(ع) چنين روايت شده است: "وقتى امام حسين(ع) شهيد شد، زنان بنى‏هاشم لباس سياه پوشيدند و امام زين‏العابدين(ع) براى آن‏ها غذا تهيه كرد." (وسائل الشيعه، ج 2، ص 890) اين روايت به پوشيدن لباس سياه در عزاى ابا عبداللّه(ع) امر نمى‏كند؛ ولى نشان مى‏دهد جايز است؛ چون امام زين‏العابدين(ع) كردار زنان بنى‏هاشم را امضا فرموده است. شايد از آن تاريخ اين كار به صورت يك سنت و رسم در آمده است. افزون بر اين پوشيدن لباس سياه در سوگوارى‏ها، در مسيحيت و اقوام ديگر نيز معمول است و از نظر جامعه‏شناسى سمبلى شناخته شده شمرده مى‏شود.

**********************************************************************************


19.ايا امام حسين‏عليه‏السلام مى‏دانست شهيد شهيد مى‏شود؟ اگر چنين است، چرا با پاى خويش به سوى قتلگاه رفت؟

پاسخ:

بر اساس احاديث و روايات شيعى، امامان عليهم‏السلام از علم غيب موهبتى از سوى خداوند بهره‏مندند. خداوند متعال مى‏فرمايد: عالِم الغيب فلا يظهِر على غيبه احداً الاّ مَن ارتضى مِن رسول.
اين آيه نشان مى‏دهد كه علم غيب اختصاص به خداوند دارد و كسى جز خدا آن را نمى‏داند؛ اما ممكن است پيامبر با رضايت پروردگار متعال، بداند و نيز ممكن است ديگر انسان‏ها از سوى خدا و يا به تعليم پيامبران، از آن آگاهى يابند.
علامه طباطبايى - صاحب تفسير الميزان - در اين باره مى‏گويد: "سيدالشهداعليه‏السلام - به عقيده شيعه اماميه - سومين جانشين از جانشينان پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏وآله و صاحب ولايت كليه مى‏باشد. علم امام‏عليه‏السلام به اعيان خارجيه و حوادث و وقايع - طبق آن‏چه از ادله نقليه و براهين عقليه بر مى‏آيد - دو قسم است؛
قسم اول: امام‏عليه‏السلام در هر شرايطى - به اذن خداوندى - به حقايق جهان هستى آگاه است؛ اعم از آنها كه تحت حس قرار دارند يا آنها كه از دايره حس بيرون مى‏باشند؛ مانند موجودات آسمانى و حوادث گذشته و وقايع آينده.
قسم دوم: علم عادى است كه پيامبر صلى‏الله‏عليه‏وآله و نيز امام‏عليه‏السلام مانند ساير افراد، از آن برخوردارند و در مجراى اختيار و بر اساس علم عادى است و آن‏چه را شايسته مى‏بيند، انجام مى‏دهد".
بايد توجه كرد كه علم قطعى امام به حوادث تغييرناپذير، مستلزم جبر نيست؛ همان طور كه علم خداوند به افعال انسان، مستلزم جبر نيست؛ زيرا مشيت خداوندى به افعال اختيارى انسانى، از راه اراده و اختيار تعلق گرفته است؛ يعنى خداوند علم دارد كه انسان با اختيار و اراده خود كدام كارها را انجام مى‏دهد.
درباره امام حسين‏عليه‏السلام نيز به نقل متواتر ثابت است كه رسول اكرم صلى‏الله‏عليه‏وآله و امام على‏عليه‏السلام از شهادت سيدالشهدا عليه‏السلام خبر داده بودند و اين اخبار، در معتبرترين كتاب‏هاى تاريخ و حديث ضبط شده است. صحابه، همسران، خويشاوندان و نزديكان پيغمبر صلى‏الله‏عليه‏وآله اين اخبار را بلاواسطه و يا با واسطه شنيده بودند.
همچنين وقتى امام حسين‏عليه‏السلام عازم هجرت از مدينه به مكه معظمه شد و هنگامى كه در مكه تصميم به سفر عراق گرفت، اعيان و رجال اسلام در بيم و تشويش افتاده و سخت نگران شدند.
زيرا به طور يقين مى‏دانستند بر طبق اخبار پيغمبر صلى‏الله‏عليه‏وآله شهادت در انتظار حسين‏عليه‏السلام است.
امام حسين عليه‏السلام به طور مكرر از قتل خود خبر مى‏داد؛ اما از خلع يزيد و تصرف ممالك اسلامى و تشكيل حكومت به كسى خبر نداد؛ هر چند همه را موظف و مكلف مى‏دانست كه با آن حضرت همكارى كنند و از بيعت با يزيد و اطاعت او امتناع ورزند و بر ضد او شورش و انقلاب برپا نمايند؛ البته آن حضرت مى‏دانست كه چنين قيامى برپا نخواهد شد و خودش با جمعى قليل بايد قيام كنند و كشته شوند. از اين رو، شهادت خود را به مردم اعلام مى‏كرد. گاهى در پاسخ كسانى كه از آن حضرت مى‏خواستند سفر نكند و به عراق نرود، مى‏فرمود: "من رسول خدا را در خواب ديدم و در آن خواب به كارى مأمور شدم كه اگر آن كار را انجام دهم، سزاوارتر است".
در كشف الغمّه از حضرت زين‏العابدين عليه‏السلام نقل شده كه فرمود: "به هر منزل فرود آمديم و بار بستيم، پدرم از شهادت يحيى بن زكريا سخن مى‏گفت و از آن جمله روزى فرمود: از خوارى دنيا نزد بارى‏تعالى اين است كه سر مطهر يحيى را بريدند و به هديه، نزد زن زانيه‏اى از بنى‏اسرائيل بردند".
بنابر آن‏چه گفته شد، مدارك و مصادر معتبر تاريخى دلالت دارند كه امام حسين‏عليه‏السلام از شهادت خود و به دست نيامدن پيروزى نظامى، علم و آگاهى داشت و قيام آن حضرت، اعلان بطلان حكومت يزيد، احياى دين، رفع شبهات و انحرافات فكرى و نجات اسلام از ضربات كشنده حكومت يزيد بود. هنر امام حسين‏عليه‏السلام در اين بود كه "حقانيت" خود را با پاسخ به دعوت كوفيان، با تدبير و "عقلانيت" پيش برد؛ به گونه‏اى كه بر همگان اتمام حجت شد و نهضت خود را با "مظلوميت" آميخته كرد تا چهره ظالمان هر چه منفورتر در طول تاريخ باقى بماند و قابل محو شدن و كم رنگ شدن نباشد. از اين رو، اين رنگ الهى، تنها با "شهادت و اسارت" جاودانه ماند.

 

*****************************************************************************


18.آيا در مورد برپايى مراسم عزادارى براى اهل‏بيت عليهم‏السلام روايتى وجود دارد؟

پاسخ:

روايات فراوانى در اين زمينه وجود دارد كه به سه روايت درخصوص توصيه ائمه‏عليهم‏السلام به برپايى مراسم عزادارى براى اهل‏بيت عليهم‏السلام بسنده مى‏كنيم:
1. امام صادق عليه‏السلام فرمودند: "رحم الله شيعتنا، شيعتنا و اللّه هم المؤمنون فقد و الله شركونا فى المصيبة بطول الحزن والحسرة؛ (مجلسى، بحارالانوار، ج 43، ص 222.) خداوند شيعيان ما را مشمول رحمت خويش سازد. به خدا قسم! شيعيان ما همان مؤمنين هستند. آنان به خدا قسم! با حزن و حسرت طولانى خويش [در عزاى ما] شريك و همدرد مصيبت‏هاى ما هستند".
2. امام رضا عليه‏السلام مى‏فرمايد: "من تذكر مصابنا و بكى لما ارتكب منا كان معنا فى درجتنا يوم القيامة و من ذكر بمصابنا فبكى و ابكى لم تبك عينه يوم تبكى العيون و من جلس مجلساً يحيى فيه امرنا لم يمت قلبه يوم تموت القلوب؛ (همان، ص 278.) كسى كه متذكر مصائب ما شود و به جهت ستم‏هايى كه بر ما وارد شده، گريه كند، در روز قيامت با ما خواهد بود و مقام و درجه ما را خواهد داشت و كسى كه مصيبت‏هاى ما را بيان كند و خود بگريد و ديگران را بگرياند، در روزى كه همه چشم‏ها گريان است، چشم او نگريد و هر كسى در مجلسى بنشيند كه در آن مجلس، امر ما را زنده مى‏كنند، روزى كه قلب‏ها مى‏ميرند، قلب او نخواهد مرد"
. امام صادق عليه‏السلام به فضيل فرمود: "تجلسون و تحدّثون؟ قال: نعم جعلت فداك، قال: ان تلك المجالس احبها فاحيوا امرنا يا فضيل، فرحم الله من احيى امرنا يا فضيل من ذكرنا او ذكرنا عنده فخرج من عينه مثل جناح الذباب غفرالله له ذنوبه و لو كانت اكثر من زبدالبحر؛ (همان، ص 282 و 289.) آيا مجالس عزا برپا مى‏كنيد و از اهل‏بيت و آن چه بر آنان گذشته است، صحبت مى‏كنيد؟ فضيل گفت: آرى قربانت گردم. امام فرمود: اين‏گونه مجالس را دوست دارم؛ پس امر ما را زنده گردانيد كه هر كس امر ما را زنده كند، مورد لطف و مرحمت خدا قرار مى‏گيرد. [اى‏] فضيل! هر كس از ما ياد كند يا نزد او از ما ياد كنند و به اندازه بال مگسى اشك بريزد، خدا گناهانش را مى‏آمرزد؛ اگر چه بيش از كف دريا باشند".

******************************************************************************

منبع: مجله پرسمان، شماره 30


۱۷.آيا عزادارى براى امام حسين عليه‏السلام، در زمان امامان عليهم‏السلام سابقه دارد؟

پاسخ:

بلى، در اين‏جا تنها به ذكر نمونه‏هاى اندكى از آن چه كه در تاريخ نقل شده، بسنده مى‏كنيم:
1. عزادارى بنى‏هاشم در ماتم سيدالشهدا؛ از امام صادق عليه‏السلام چنين روايت شده است: "پس از حادثه عاشورا، هيچ بانويى از بانوان بنى‏هاشم، سرمه نكشيد و خضاب ننمود و از خانه هيچ يك از بنى‏هاشم دودى كه نشانه پختن غذا باشد، بلند نشد تا آن كه ابن زياد به هلاكت رسيد. ما پس از فاجعه خونين عاشورا پيوسته اشك بر چشم داشته‏ايم". (امام حسن و امام حسين، ص 145.)
2. عزادارى امام سجاد عليه‏السلام؛ حزن امام سجاد عليه‏السلام بر آن حضرت به صورتى بود كه دوران زندگى او، همراه با اشك بود. عمده اشك آن حضرت بر مصايب سيدالشهداء عليه‏السلام بود و آن چه بر عموها، برادران، عموزاده‏ها، عمه‏ها و خواهرانش گذشته بود تا آن‏جا كه وقتى آب مى‏آوردند تا حضرت ميل كند، اشك مبارك‏شان جارى مى‏شد و مى‏فرمود: چگونه بياشامم؛ در حالى كه پسر پيامبر را تشنه كشتند؟ (بحارالانوار، ج 44، ص 145.) و مى‏فرمود: "هرگاه شهادت اولاد فاطمه زهرا سلام‏الله‏عليها را به ياد مى‏آورم، گريه‏ام مى‏گيرد". (خصال، ج 1، ص 131.)
امام صادق عليه‏السلام به زراره فرمود: "جدم على‏بن‏الحسين عليه‏السلام هرگاه حسين‏بن‏على عليه‏السلام را به ياد مى‏آورد، آن قدر اشك مى‏ريخت كه محاسن شريفش پر از اشك مى‏شد و بر گريه او حاضران گريه مى‏كردند". (بحارالانوار، ج 45، ص 207.)
3. عزادارى امام محمد باقر عليه‏السلام؛ امام باقر عليه‏السلام در روز عاشورا براى امام حسين عليه‏السلام مجلس عزا برپا مى‏كرد و بر مصايب آن حضرت گريه مى‏كرد. در يكى از مجالس عزا، در حضور امام باقر عليه‏السلام، كميت شعر مى‏خواند. وقتى به اين‏جا رسيد كه: "قتيل‏بالطف..."، امام باقر عليه‏السلام گريه زيادى كرده، فرمود: "اى كميت! اگر سرمايه‏اى داشتيم در پاداش اين شعرت به تو مى‏بخشيديم؛ اما پاداش تو همان دعايى است كه رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏وآله درباره حسّان‏بن‏ثابت فرمود كه همواره به جهت دفاع از ما اهل‏بيت عليهم‏السلام، مورد تأييد روح‏القدس خواهى بود". (مصباح المتهجد، ص 713.)
4. عزادارى امام صادق عليه‏السلام؛ امام موسى كاظم عليه‏السلام مى‏فرمايد: "چون ماه محرم فرا مى‏رسيد، ديگر پدرم خندان نبود؛ بلكه اندوه از چهره‏اش نمايان مى‏شد و اشك بر گونه‏اش جارى بود، تا آن‏كه روز دهم محرم فرا مى‏رسيد. در اين روز، مصيبت و اندوه امام به نهايت مى‏رسيد. پيوسته مى‏گريست و مى‏فرمود: امروز، روزى است كه جدم حسين‏بن‏على عليه‏السلام به شهادت رسيد". (امام حسن و امام حسين، ص 143.)
5. عزادارى امام موسى كاظم عليه‏السلام؛ از امام رضا عليه‏السلام نقل شده است كه فرمود: "چون ماه محرم فرا مى‏رسيد، كسى پدرم را خندان نمى‏ديد و اين وضع ادامه داشت تا روز عاشورا؛ در اين روز، پدرم را اندوه و حزن و مصيبت فرا مى‏گرفت و مى‏گريست و مى‏گفت: در چنين روزى حسين را - كه درود خدا بر او باد - كشتند". (حسين، نفس مطمئنة، ص 56.)
6. عزادارى امام رضا عليه‏السلام؛ گريه امام رضا عليه‏السلام در حدى بود كه فرمود: "همانا روز مصيبت امام حسين عليه‏السلام ، پلك چشمان ما را مجروح نموده و اشك ما را جارى ساخته است". (بحارالانوار، ج 44، ص 284.)
دعبل خدمت حضرت رضا عليه‏السلام آمد. آن حضرت درباره شعر و گريه بر سيدالشهدا عليه‏السلام كلماتى چند فرمود؛ از جمله اين‏كه: "اى دعبل! كسى كه بر مصايب جدم حسين عليه‏السلام گريه كند، خداوند گناهان او را مى‏آمرزد" آن گاه حضرت بين حاضران و خانواده خود پرده‏اى زد تا بر مصايب امام حسين عليه‏السلام اشك بريزند.
سپس به دعبل فرمود: "براى امام حسين عليه‏السلام مرثيه بخوان كه تا زنده‏اى، تو ناصر و مادح ما هستى؛ تا قدرت‏دارى، از نصرت ما كوتاهى مكن". دعبل در حالتى كه اشك از چشمانش مى‏ريخت، قرائت كرد:
أفاطم لوخلت الحسين مجد لا
و قد مات عطشاناً بشط فرات‏
صداى گريه امام رضا عليه‏السلام و اهل‏بيت آن حضرت بلند شد. (همان، ج 45، ص 257.)
7. عزادارى امام زمان عليه‏السلام ؛ بنابر روايات، امام زمان عليه‏السلام در زمان غيبت و ظهور، بر شهادت جدّشان گريه مى‏كند. آن حضرت خطاب به جد بزرگوارشان سيدالشهدا عليه‏السلام مى‏فرمايد:
"فلئن اخرتنى الدهور و عاقنى عن نصرك المقدور و لم اكن لمن حاربك محارباً و لمن نصب لك العداوة مناصبا فلاَنْدُبنّك صباحا و مساء و لابكين لك بدل الدموع دما، حسرة عليك و تأسفاً على ما دهاك؛ (بحارالانوار، ج 101، ص 320.) اگر روزگار مرا به تأخير انداخت و دور ماندم از يارى تو و نبودم تا با دشمنان تو جنگ كنم و با بدخواهان تو پيكار نمايم، هم اكنون هر صبح و شام بر شما اشك مى‏ريزم و به جاى اشك، در مصيبت شما خون از ديده مى‏بارم و آه حسرت از دل پردرد بر اين ماجرا مى‏كشم".



۱۶.وجود رواياتى كه ثواب عزادارى براى امام حسين عليه‏السلام‏را بى‏شمار ذكر مى‏كند تاچه اندازه صحيح است؟

پاسخ:

عزادارى براى سالار شهيدان، آقا ابا عبدالله الحسين‏عليه‏السلام‏از بزرگ‏ترين اسباب تقرب به خداوند و داراى اجر و ثواب فراوان مى‏باشد. روايات بسيارى در اين خصوص، در كتاب‏هاى معتبر وارد شده كه در ميان آنها، احاديث داراى اعتبار كافى و قابل اعتماد نيز فراوان است.
دراين مورد چند نكته اساسى را بايددر نظر گرفت:
1. اين گونه روايات نيز مشتمل بر صحيح و غيرصحيح هستند.
2. مقصود از روايت‏هايى كه آثار خاصى را براى بعضى از اعمال ذكر كرده‏اند، اين نيست كه فلان عمل علت تامه آن اثر است؛ بلكه مقصود اقتضاى اثر است. علت تامه، مجموع علل مؤثر بر يك چيز با رفع تمام موانع است. تأثير چنين علتى بر معلول، حتمى و ضرورى است و به هيچ وجه تخلّف‏پذير نيست؛ در حالى كه مقتضى، يكى از شرايط مؤثر بر يك پديده است كه در صورت نبودِ موانع، مى‏تواند اثر كند؛ ولى اگر مانعى بر سر راه آن قرار گيرد، توان تأثير ندارد. چنين چيزى در جهان ماديات و اسباب و مسببات طبيعى نيز هست؛ مثلاً اگر گفته شود كه آتش سبب احتراق چوب است، به نحو مقتضى است؛ يعنى تا ديگر شرايط مانند وجود اكسيژن پديدار نشود و موانع بر طرف نگردد، عمل احتراق صورت نخواهد گرفت. بنابراين اگر كسى چوب‏ترى را در آتش اندازد و با گذشت چند دقيقه از احتراق خبرى نباشد، نبايد درآن گزاره ترديد كند؛ بلكه بايد جست و جو كند كه آيا آن گزاره مشروط به شرايطى نيز هست يانه و آيا مانعى براى تأثير آتش در چوب وجود دارد ياخير؟ آن گاه خواهد ديد كه اين گزاره - ضمن دارا بودن ارزش صدق - مشروط به شرايط متعددى از قبيل وجود اكسيژن و نبود موانعى چون رطوبت در چوب، تناسب ميزان حرارت آتش با مقدار مقاومت چوب و... مى‏باشد؛ اما اگر تمام شرايط و رفع موانع مفروض پديد آمد؛ يعنى، علت تامه محقق شد، حتما چوب آتش خواهد گرفت و تخلّف آن، به معناى كذب گزاره ياد شده است. تأثير اين اعمال نيز به نحو جزءالعلّه و مقتضى است و همواره با ديگر شرايط عمل مى‏كند؛ اما اين كه آن شرايط دقيقاً چيست و سهم هر يك تا چه اندازه است‏و آيا تأثير اين عمل و هر شرط ديگرى، در همه موارد يكسان است يا ممكن است در موردى نقش اصلى‏ترى را ايفا كند و مكانيسم تأثير چگونه است؟ آيا ديگر ابزارها را در اثر گذارى تقويت مى‏كند يا خود مستقيماً اثر مى‏گذارد؟ اينها و ده‏ها سؤال ديگر، مسائلى است كه ريشه عقلى و فكرى بشر هنوز در حدى نيست كه بتواند به طور كاملاً دقيق، به آنهاپاسخ دهد و يكى از خدمات بزرگ پيامبران به بشر، آگاه‏سازى او از وجود چنين عاملى است كه عقل به تنهايى قادر به شناخت آن نيست. آن چه به طور كلى مى‏توان با ژرف كاوى فلسفى و تحقيق در نصوص دينى دريافت، اين است كه دايره عليت، منحصر به علل و معلومات مادى نيست؛ بلكه علل طبيعى، مقهور ماوراى طبيعت هستند.
3. گستره كمى و كيفى ثواب‏هايى كه بر گريه، عزادارى و زيارت امام حسين عليه‏السلام‏ذكر شده است، تعجبى ندارد؛ زيرا در مقابل آن همه ايثار، شجاعت، توكل، رضا، مردانگى، آزادگى... و مصايبى كه آن حضرت متحمل شدند، اين همه ثواب شايسته است. توجه و دقت در داستان ذيل، اين مطلب را روشن‏تر مى‏سازد.
علامه بحرالعلوم در راه سامرا به مسئله گريه بر امام حسين‏عليه‏السلام كه باعث آمرزش گناهان مى‏شود، فكر مى‏كرد. عربى بر مركبى سوار، مقابلش رسيد و سلام كرد و پرسيد: جناب سيد! شمارا متفكر مى‏بينم؟ اگر مسئله علمى است، بفرماييد، شايد من هم چيزى بگويم.
بحرالعلوم فرمود: دراين فكر بودم كه چگونه حق تعالى اين همه ثواب به زائران و گريه كنندگان حضرت سيد الشهداعليه‏السلام مى‏دهد؛ مانند آن كه: "هر قدمى كه زائر بر مى‏دارد، ثواب يك حج و يك عمره در نامه عملش نوشته مى‏شود و براى يك قطره اشك، تمام گناهان صغيره و كبيره‏اش آمرزيده مى‏شود"؟ آن سوار عرب فرمود: تعجب مكن! من براى شما مثل مى‏آورم تا مشكلت حل گردد. سلطانى در شكارگاه از همراهانش دور افتاده بود. در آن بيابان وارد خيمه‏اى شدو پيرزنى را با پسرش در گوشه خيمه ديد. آنان بزى داشتند كه زندگى شان از شير آن بز تأمين مى‏شود و غير از آن چيز ديگرى نداشتند. آن پير زن، بز را براى سلطان ذبح كرد و طعامى حاضر كرد. او سلطان را نمى‏شناخت و فقط براى اكرام مهمان، اين عمل را انجام داد. سلطان شب را آن جا ماند و روز بعد در ديدار عمومى، واقعه ديشب خود را نقل كرد و گفت: من در شكار گاه از غلامان دور افتادم و در حالى كه شديداً تشنه و گرسنه شده بودم و هوا به شدت گرم شده بود، به خيمه آن پيرزن رفتم؛ او مرا نمى‏شناخت و در همان حال، سرمايه او و پسرش بزى بود كه از شير آن، زندگى را مى‏گذراندند؛ بز را كشتند و براى من غذا آماده كردند. حال در عوض اين محبت، به اين پير زن و پسرش چه بدهم و چگونه تلافى كنم؟
يكى از اين وزيران گفت: صد گوسفند به او بدهيد؛ ديگرى گفت: صد گوسفند و صد اشرفى به او بدهيد؛ ديگرى مى‏گفت: فلان مزرعه را به ايشان بدهيد. سلطان گفت: هر چه بدهم، كم است. اگر سلطنت و تاج و تختم را بدهم، مكافات به مثل كرده‏ام؛ چون آنها هر چه داشتند به من داده‏اند؛ من بايد هر چه دارم، به آنان بدهم.
حضرت سيد الشهداعليه‏السلام هر چه داشت، از مال، اهل و عيال، پسر،برادر،فرزندو سر و پيكر، همه و همه را در راه خدا داد؛ حال اگر خداوند بر زائران و گريه كنندگان آن حضرت، آن همه اجر و پاداش و ثواب بدهد، نبايد تعجب نمود؛ اين را فرمود واز نظر سيد بحرالعلوم غايب شد. (العبقرى الحسان، ج 1، ص‏199 به نقل از اشك حسينى، سرمايه شيعه، ص 37و36.)



۱۵.چرا كوفياني كه با‌‌آن همه شور و شوق از امام (ع) دعوت كرده بودند. امام(ع) را ياري نكرده بلكه عليه او جنگيدند؟ علل نامه نگاري كوفيان و دعوت گسترده آنها از امام حسين (ع) چه بود؟

پاسخ:

در آغاز بايد به اين نكته توجه داشت كه نامه نگاري كوفيان در ايام اقامت امام (ع) در مكه، در دهم ماه رمضان سال 60 هجري قمري آغاز شد و به قدري تعداد نامه ها زياد بود كه به حق مي‌توان از آن به نهضت نامه نگاري ياد كرد. ظرف چند روز، اين حركت به مرحله‌اي رسيد كه در روز به طور متوسط شش صد نامه به امام (ع) رسيد، به گونه‌اي كه تعداد نامه‌ها به دوازده هزار نامه رسيد.
با مطالعه و بررسي اجمالي اسامي و امضاهايي كه در ذيل برخي از نامه‌هاي به جا مانده به دست رسيده و با توجه به قرائن مي‌توان به اين نتيجه رسيد كه نامه‌نگاران از يك طيف خاص نبوده، طيف‌هاي مختلف با گرايش‌هاي بسيار متفاوت را دربر مي گرفته است. در ميان آنها نام شيعيان خاصي، همچون سليمان بن صرد خزاعي ، مسب بن نجبه خزاري، رفاعة بن شداد و حبيب بن مظاهر وجود دارند. چنانكه در نقطه مقابل، افرادي از حزب اموي ساكن در كوفه، همانند شبث بن ربعي (كه بعدها مسجدي به شكرانه كشته شدن امام حسين(ع) بنا كرد)، حجار بن ابجر ( كه در روز عاشورا در حالي كه از سرداران سپاه عمر بن سعد بود، نامه خود به امام (ع) را انكار كرد) ، يزيد بن حارث بن يزيد (كه او نيز نامه خود به امام (ع) را در روز عاشورا انكار كرد)، عزرة بن قيس (فرمانده سپاه اسب سوار در لشكر عمر بن سعد) و عمرو بن حجاج زبيدي (مأمور شريعه فرات همراه با پانصد سوار به منظور جلوگيري از دسترسي امام(ع) به آب) نيز در فهرست آنها ديده مي‌شوند كه اتفاقاً شورانگيزترين نامه‌ها را هم انيان نگاشتند و امام(ع) گزارش لشكري آماده را دادند.
به نظر مي‌رسد اكثريت نامه نگاراني كه در تاريخ نامي از آنها برده نشده است، مردمي بودند كه اغلب به دنبال منافع مادي خود بوده، به هر طرفي كه منافعشان ايجاب مي‌كرد، مي‌رفتند.
اينان گرچه در بحران‌ها ، توان رهبري بحران را ندارند، اما موجي عظيمند كه موج سوار ماهر مي‌تواند با تدبيرهاي خود به خوبي از آنها بهره گرفته، با سواري گرفتن از آنها، به مقصد خود برسد.
به احتمال فراوان اكثر هجده هزار نفر بيعت كننده با مسلم را نيز اينان تشكيل مي‌دادند و آنان به مجردي كه با سياست‌هاي به كار گرفته شده از سوي ابن زياد، دنيا و منافع خود را در خطر ديدند، خود را از سپاه مسلم كنار كشيده، سرانجام او را تنهاو غريب در كوچه هاي كوفه رها كردند و طبيعي است كه هم اينان را در كربلا در مقابل سپاه اندك امام(ع) مشاهده كنيم، زيرا وعده و وعيدهاي ابن زياد در راستاي منافع دنيوي آنها بوده، آگاهي آنها از سپاه اندك امام حسين (ع) كه درصد احتمال پيروزي ابن زياد را بسيار بالا برده بود، انگيزه لازم را در آنها ايجاد مي‌كرد. آنها با وجود اين كه دردل محبتي نيز نسبت به امام(ع) به عنوان نواده پيامبر(ص) و فرزند علي (ع) داشتند،‌به دليل اين احتمال و دنياطلبي، با ابن زياد همراه شدند و همين ها هستند كه در سخن مجمع بن عبدالله عائذي خطاب به امام (ع) چنين معرفي شده‌اند.
"... و اما سائر الناس بعد فان افئدتهم تهوي اليك و سيوفهم غداً مشهورة عليك..." توده مردم دلهايشان به سوي تو متمايل است و اما فردا شمشيرهايشان عليه تو سر از نيام برخواهد آورد." عده اي از همين‌ها در كربلا در گوشه‌اي ايستاده، نظاره‌گر قتل امام حسين(ع) بودند، اشك مي‌ريختند، دعا مي‌كردند و مي‌گفتند: "خدايا حسين (ع) را ياري كن".
پس از اين مقدمه به اين نتيجه مي‌رسيم كه با توجه به طيف گسترده نامه نگاران، نمي‌توان در انگيزه نامه‌نگاري آنها به يك انگيزه خاص توجه كرد، بلكه با توجه به گروههاي مختلف، بايد علل متفاوتي را از قرار زير برشمرد:
1. شيعيان خالصي همانند حبيب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه از آنجا كه حكومت را حق خاندان اهل بيت دانسته، حكومت سراسر ظلم و جور امويان را غير مشروع تلقي مي‌كردند، به انگيزه بازپس‌گيري حكومت و باز گرداندن آن به محل مشروع خود، به اين نامه نگاري اقدام كردند كه البته اين گروه بسيار در اقليت بودند.
2. عده فراواني از مردم كوفه به ويژه افراد ميانسال و كهنسال آنها كه حكومت عدل علوي در كوفه را به ياد داشتند و از سوي ديگر ظلم و جور امويان را نيز در اين دوران بيست ساله تا زير پوست خود حس كرده بودند، در صدد رهايي از اين ظلم، رو به فرزند علي (ع) آورده تا شايد وي، آنها را از يوغ حكومت بني اميه رهايي بخشد.
3. عده‌اي نيز براي احياي مركزيت كوفه كه هميشه بر سر آن با شاميان در رقابت بودند و در اين دوران بيست ساله آن را از دست داده بود،‌به دنبال رهبري كارآمد بودند كه بتواند اين مهم را به انجام برساند و در اين زمان مناسب‌‌ترين فرد داراي نفوذ و شخصيت را كه از سويي قدرت رهبري جامعه كوفيان را داشته ، و از سو ديگر حكومت امويان را مشروع نداند، حسين (ع) دانسته، از او براي آمدن به كوفه دعوت كردند.
4. بزرگان قبايل، همانند ربعي، حجار بن ابجر و ... كه اغلب به فكر حفظ قدرت و رياست خود بوده، از سوي ديگر ميانه‌اي با خاندان علوي نداشتند، چون اقبال گسترده مردم را به امام (ع) ديدند، چنين تصور كردند كه در آينده‌اي نه چندان نزديك، حكومت امام(ع) در كوفه به ثمر خواهد نشست و براي آنكه از قافله عقب نمانده، دردوران حكومت امام(ع) همچنان از نفوذ و رياست خود برخوردار باشند. به سيل خروشان نامه نگاران پيوستند.
5. گروه ديگر توده مردمي بودند كه همواره به رنگ محيط در مي‌آيند، اينان با مشاهده شور و هيجان كسترده متنفذان ، انگيزه لازم را براي نامه نگاري پيدا كرده، هرچه بيشتر، تنور اين جريان را مشتعل ساختند.
..................................................................................................................................................

۱. وقعة الطف، ص 92.
2. مجلسي، بحارالانوار، ج 44، ص 344.
3. وقعة الطف، ص 90 و 91.
4. تاريخ الطبري، ج 6، ص 22.
5. همان، ج 5، ص 425.
6. همان.
7. همان، ص 412.
8. وقعة الطف، ص 93 و 95
9. همان. ص 95.
10. تاريخ طبري، ج 4، ص 306.
11. عبدالرزاق مقرم، مقتل الحسين (ع)، ص 189.
__________________________________


۱۴.چرا فقط براى امام حسين علیه السلام اين همه عزادارى مى‏كنيم و براى بقيه ائمه اينطور نيست؟

پاسخ:

در جواب بايد بگوئيم اگر چه همه ائمه عليهم السلام در راه دين نهايت تلاش و فداكارى را نمودند و جان خود را فدا كردند اما در اين ميان فداكارى امام حسين عليه السلام و تلاشهاى او و رنجها و مصيبتهايى كه ديده از مصائب ديگر ائمه عليهم السلام بيشتر بوده است و بعد مظلوميت ايشان جلوه ويژه‏اى دارد. زيرا آن حضرت علاوه بر اينكه خود در راه خدا شهيد شد، ياران و فرزندان ايشان نيز مظلومانه به شهادت رسيدند و حتى طفل شيرخواره خود را نيز فدا كرد آنهم با لب تشنه و بعد از كشته شدن بدن آن حضرت مورد تهاجم سم اسبان قرار مى‏گيرد و عيالات و خانواده‏اش اسير مى‏شوند و اموال و خيام آن حضرت آتش زده مى‏شود و فرزندانش مورد آزار' اذيت و اهانت قرار مى‏گيرند پس عمق فاجعه بسيار زياد است به همين خاطر عزادارى براى آن حضرت هم بسيار مفصل‏تر است خداى متعال محبت خاصى را در دلهاى دوستداران آن حضرت افكنده است براى اطلاع بيشتر شما را به مطالعه كتابهايى كه در اين زمينه تأليف شده است توصيه مى‏كنيم. مانند حماسه حسينى شهيد مطهرى (ره)، قصه كربلا، بضميمه قصه انتقام على نظرى منفرد.
بعلاوه اين، سيره تمامى ائمه ما مى‏باشد كه نسبت به عزادارى امام حسين عنايت خاصى داشتند و در هر جاى مناسبى ذكرى از مصائب امام حسين (ع) مى‏فرمودند.


۱۳.به چه دليل سينه زدن براى امام حسين ثواب دارد و آيا قمه زدن حلال است؟

پاسخ:

امام حسين (عليه السلام) بخاطر فداكاريهايش، در پيشگاه خداوند از مقام و منزلت والايى برخوردار است عزادارى براى او ثواب بسيار دارد كه در احاديث زيادى آمده است براى آشنايى با اين احاديث خاطر نشان مى كنيم كه علاوه بر كتب روايى شيعه در كتابهاى اهل سنت هم رواياتى وجود دارد از جمله :
مسند احمد 3/242 ـ المستدرك على السيوطى 3/176ذخاير العقبى 147 ـ مجمع الزوائد 9/188 و...
عزادارى هم بايد عرفى باشد يعنى هر كس همانطورى كه براى عزيز از دست رفته‏اش عزادارى مى‏كند براى امام حسين (ع) هم بايد همانگونه عزادارى نمايد و سينه زدن يك نحوه عزادارى در عرف مردم است كه براى امام حسين عليه السلام نيز مرسوم شده است.
و اما در مورد قمه زدن‏بايد بگوييم هيچ گونه مستند شرعى ندارد و اگر باعث وهن شيعه بشود در اين صورت قطعا حرام است.


۱۲.در مورد مسير حركت اسيران كربلا، راه شام از كربلا نيست و چنين قضيه‌اي غلط است كه اسيران به كربلا آمدند و اهل بيت با جابر ملاقات كردند و در واقع اربعين تحريف شده است.

پاسخ:

درباره زيارت كاروان اسراي اهل بيت ـ عليهم السلام ـ از مرقد شهيدان كربلا در اولين اربعين سخنان بسياري گفته شده، برخي از محققين معتقدند كه كاروان اسيران در راه بازگشت به مدينه از كربلا عبور كرده و به زيارت شهيدان رفتند ولي برخي معتقدند چنين چيزي امكان ندارد بلكه اسراي اهل بيت ـ عليهم السلام ـ در اولين اربعين به زيارت نرسيدند و ملاقات با جابر صحت ندارد. اين مسئله نيز يكي از مسائل مورد اختلاف بين محققين است. مرحوم محدث نوري صاحب مستدرك در كتاب لؤلؤ و مرجان اين قضيه را با دلايل و شواهدي بعيد دانسته و رد كرده است.[1]و شهيد مطهري هم كه در نوشتن كتاب حماسه‌ي حسيني و برخي از آثارش مقداري از مرحوم محدث و كتابش تاثير پذير بوده است،[2] موافقاً با مرحوم محدث نوري آن را رد كرده است و يكي از دروغهائي دانسته كه جامعه مرده آنرا پذيرفته و همين مطلب را يكي از دلائل بر مرده بودن جامعه آنروز ايران دانسته[3](اين سخنراني ايشان در روز اربعين بوده است) شهيد مطهري مي‌فرمايد: "يك جريان ساختگي كه در هيچ كتاب معتبري وجود ندارد و تنها در يك كتاب وجود دارد كه آن كتاب به اتفاق تمام ارباب مقاتل معتبر نيست ...[4] ولي هيچكدام از مورخين و محدثين و مقتل نويسان اسلام اين را ننوشته‌اند بلكه تكذيب كرده‌اند و عقل هم (آنرا تكذيب مي‌كند). اين دو محقق بزرگ جهان تشيع بدين ترتيب وقوع اين اتفاق تاريخي را انكار كرده‌اند.[5] اما به نظر مي‌رسد كه دلايل چندان قطعي نيست، شهيد مطهري فرموده است"عقل هم تكذيب مي‌كند" در حاليكه چنين نيست، اتفاقا عقل تأييد و تحسين مي‌كند كه اهل بيت امام حسين ـ عليه السلام ـ از كنار اين حادثه به اين سادگي نگذرند، از نظر عاطفي و عقلي بسيار بعيد است كه انسان بعد از از دست دادن عزيزانش به هر نحوي كه ممكن باشد براي تسلي خاطر و تسكين آلام روحي بر سر مزار او برود و در آنجا عزاداري كند! عقل چگونه با چنين چيزي مخالف بوده و آنرا تكذيب مي‌كند.[6]كه بانويي مثل زينب كه محبوبترين فرد خاندانش(برادرش حسين) و ساير برادران و فرزندان و برادر زادگان را از دست بدهد و خودش به اسارت برده شود و در راه بازگشت به مزار آنها نرود، امام زين‌العابدين ـ عليه السلام ـ امام معصوم كه از هر لحاظ در كمال و در اوج عواطف انساني و عظمت معنوي از مزار عزيزانش زيارت نكند و فرزندان و خاندان پدرش را براي وداع به كربلا نبرد! اتفاقا اگر نرفته باشد، جاي بسي تعجب است و از نظر عقلي رجحان با رفتن اسراء به كربلاست و نرفتن مورد مذمت عقل است! چون مسيري كه اسراء را از كربلا به سوي شام آوردند از همان مسير ممكن است اسراء از شام به كربلا برگردند در هر صورت شهر مدينه بعد از سرزمين كربلاست و كربلا در بين راه سوريه كنوني(شام) و كشور عراق واقع است و از نظر عقلي هيچ استبعاد و مانعي وجود ندارد و از محالات نيست كه خاندان امام حسين ـ عليه السلام ـ در راه بازگشت به مدينه در اولين فرصت به زيارت قبور مطهر شهيدان رفته باشند.
مرحوم نوري و شهيد مطهري در يكي از دلايل ردشان آورده‌اند كه چون ابن طاوس صاحب لهوف در جواني اين كتاب را نوشته حرف او غير معتبر است، در حاليكه جوان بودن ابن طاوس هيچ دليلي بر رد اين مطلب نمي‌تواند باشد اتفاق نيرويي كه در جواني براي پژوهش و تحقيق وجود دارد در كهن سالي نيست، اين دليل آنها نيز دليل قابل قبولي نيست.
يكي از دليلهاي شهيد مطهري اين است كه نوشتن هيچ يك از مقتل نويسان و مورخان اسلامي اين واقعه را ذكر ننموده‌اند.
در جواب آنها بايد گفت كه: اولاً: چه كسي مدعي است كه مورخين تمام حوادث را دقيقا ضبط كرده‌اند و مسير كاروان اهل بيت از شام به مدينه را گزارش داده‌اند.
ثانياً: صاحب لهوف مرحوم سيد بن طاوس خودش يكي از مقتل نويساني است كه آن مطلب را نقل كرده است. و علاوه بر او ابن نما نيز در مثيرالاحزان نقل نموده است.
ثالثاً: مرحوم مطهري و نوري فقط در حد سخن مدعي شده‌اند كه هيچيك از مورخين اسلامي و مقتل نويسان اين واقعه را منعكس نكرده‌اند. چون آنها به تمام مقاتل دسترسي نداشته‌اند و تمام منابع تاريخي را مراجعه نكرده‌اند.[7] كه بدون تحقيق اثبات چنين ادعايي مشكل است. چون هم سيد ابن طاوس تقل كرده و هم بنابر نقل خود محدث نوري ابن نما در كتاب مثير‌الاحزان آنرا نقل كرده است.[8]
احتمالا مرحوم نوري اولين كسي است كه در اين مسئله با آوردن دلايلي ترديد نموده است، او از شيخ مفيد نقل كرده است كه فرموده است روز بيستم صفر كه مصادف با اربعين است اهل بيت امام حسين از شام حركت كردند نه اينكه اربعين به كربلا رسيدند.[9]
در هر صورت مرحوم نوري و بعد از او شهيد مطهري اين قضيه را انكار كرده‌اند و از لحاظ عقلي به ملاحظه برخي از امور همچون مسير طولاني بين كربلا و شام و مدت زمان طي اين مسافت محال ‌دانسته‌اند.
در عين حال عده‌اي از علماي شيعه چون ابن طاوس در لهوف و ابن نما در كتابش اين واقعه را نقل كرده‌اند و مجلسي نيز از سيد نقل نموده است.[10]
علاوه بر آنها مرحوم قاضي طباطبائي پژوهشي مفصل در اين باره انجام داده و معتقد است كه روايت جابر تا آخر نقل نشده است بلكه بخش پاياني آن قطع شده وگرنه حضور اهل بيت در كربلا و ديدارشان با جابر در زيارت امام حسين ـ عليه السلام ـ منعكس مي‌شد.[11]
آن مرحوم گفته است كه علم الهدي و شيخ طوسي گفته‌اند كه سر مبارك امام حسين در روز اربعين به پيكر پاك امام حسين ملحق شد.[12]
مرحوم قاضي تمام دلايل محدث نوري را جواب داده و مردود شمرده است و ادعاي خود را كه حضور اهل بيت در اربعين اول بر سر قبور شهداست ثابت مي‌كند.[13] با توجه به اينكه تحقيق آن مرحوم مفصل است و كاملا مخالف با گفتار نوري و شهيد مطهري، لذا نمي‌توان با احتمالاتي كه مرحوم نوري اقامه نموده حضور اهل بيت را منكر شد بلكه عواطف شديد اهل بيت و بي قراري آنها از فراق امام شهيدان و عزيزان حكم مي‌كند كه در اولين فرصت به زيارت شتافته باشند.

************************************************************************

[1] . محدث نوري، لؤلؤ و مرجان، ج سوم، قم، انتشارات طباطبائي، 71، ص 149
[2] . شهيد مطهري درباره وقوع چنين اتفاق و يا عدم وقوع آن تحقيق ويژه نموده است احتمالا با اتكاء به اثر مرحوم محدث نوري اين واقعه را بعيد دانسته است.
[3] . شهيد مطهري، حق و باطل، چاپ دهم، تهران، صدرا 69، ص 89
[4] . منظور شهيد از اين كتاب ظاهرا كتاب لهوف سيد بن طاووس است.
[5] . شهيد مطهري، حق و باطل، چ دهم، تهران، صدرا، 69، ص 90.
[6] . مگر اينكه از جهت مدت زماني محاسبه شود و مسير بين شام و كربلا را بيش از مدت معلوم شده براي طي مسافت تعيين كند كه در اين مدت رفتن كاروان از شام به كربلا محال باشد.
[7] . در حاليكه خود مرحوم نوري فرموده است كه طبري والكامل نقل نكرده‌اند دو تا منبع را نمي‌توان به تمام مقاتل تعبير كرد.
[8] . محدث نوري"پيشين" ص 150
[9] . همان ص 154
[10] . علامه مجلسي، بحارالانوار، ج 45، ج سوم، تهران، اسلاميه، 63، ص 146
[11] . شهيد قاضي طباطبائي، تحقيق در اول اربعين سيدالشهداء چاپ سوم، قم، بنياد علمي و فرهنگي شهيد قاضي، 1368، ص 217
[12] . همان ص 220
[13] . همان از ص 6 تا ص 304
__________________________________


11.در مورد عزاداري براي اهل بيت خصوصا امام حسين(ع) افراط و زياده روي شده است و اهميت دادن به اين مراسمات هيچ لزومي ندارد.
پاسخ:

در ميان شيعه و اهل سنت مشهور است كه پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ در آخرين روزهاي حيات جسماني خود مكرر، اين مطلب را گوشزد فرمود:
"انّي تاركُ فيكم الثّقلين، كتاب الله و عترتي، اهل بيتي"؛ من دو چيز سنگين و گران بها را در ميان شما باقي مي‌گذارم، كتاب خدا و اهل بيتم را.
از جمله:
الف. پس از اتمام حج در حجه الوداع و در پيش گرفتن راه مدينه، با رسيدن به غديرخم، رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ در آن مكان (با اين كه جاي مناسبي براي منزل كردن نبود) فرود آمد؛ مسلمانان نيز از آن حضرت پيروي كرده و فرود آمدند؛ علت اين تصميم، انتصاب امير مؤمنان علي ـ عليه السّلام ـ براي خلافت مسلمانان به دستور خدا از سوي پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ بود.
با مقدماتي كه فراهم شد، آن حضرت ضمن خطبه‌اي مفصل خبر نزديك بودن رحلت خود را به اطلاع مردم رسانيد و فرمود: "انّي مخلفٌ فيكم ما إن تمسكتم به لن تضلّوا إبداً كتاب الله و عترتي أهل بيتي و إنّهما لن يفترقا حتّي يردا علي الحوض"؛ من بعد از خود چيزي را در بين شما باقي مي‌گذارم، كه اگر به آن تمسك جوئيد هرگز گمراه نشويد، كتاب خدا و عترت يعني اهل بيتم را، اينان از هم جدا نشوند تا در سر حوض (كوثر) برمن وارد شوند؛ آن گاه فرمود: آيا من به شما اولي از خود شما نيستم؟ مسلمانان پاسخ دادند: بله. سپس فرمود: "من كنت مولاه فهذا علي مولاه"؛ هر كس من مولاي اويم علي مولاي اوست.[1]
ب. هر چه زمان به پيش مي‌رفت و اجل پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ نزديك‌تر مي‌شد سفارش آن حضرت در جهت اقتدا و پيروي از قرآن وعترت و پرهيز از اختلاف و ارتداد، بعد از وفات خود بيشتر مي‌شد؛ در يكي از اين موارد فرمود:
"اي مردم من پيش از شما مي‌روم و شما در كنار حوض بر من وارد مي‌شويد، آگاه باشيد در آن جا، از شما درباره دو چيز ارزشمند مي‌پرسم، مواظب باشيد كه بعد از من با آنها چگونه رفتار مي‌كنيد، خداي مهربان و آگاه به من خبر داد كه آن دو از هم جدا نمي‌شوند تا مرا ملاقات كنند، آنها كتاب خدا و اهل بيت من هستند، از آنان سبقت نگيريد تا پراكنده نشويد، در حق آنان كوتاهي نكنيد كه نتيجه آن هلاكت شماست، به آنان چيزي را تعليم ندهيد، چون كه از شما داناترند.[2]
كلام آن حضرت در آخرين روزهاي زندگي پيوسته تكرار اين گونه كلمات در هر محفل و مجلسي بود.[3]
ج. زيد بن ارقم مي‌گويد: روزي رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ در ضمن خطبه‌اي فرمود:
"اي مردم همانا من بشرم و نزديك است كه پيك الهي به سراغ من آيد، ميان شما دو چيز گرانبها باقي مي‌گذارم، يكي كتاب خدا كه در آن نور و هدايت است، پس به كتاب خدا چنگ بزنيد و آن را مواظب باشيد، ديگري اهل بيتم را". آن گاه سه مرتبه فرمود: "أذكركم الله في أهل بيتي"؛ خدا را به ياد شما مي‌اندازم نسبت به اهل بيتم".[4]
د. از ابوسعيد خدري نقل شده كه پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمود:
"من در ميان شما دو چيز ارزشمند را ترك مي‌كنم كه يكي بزرگتر از ديگري است، كتاب خدا و آن ريسماني است كه از آسمان به زمين كشيده شده؛ و عترتم يعني اهل بيتم را، آنان از هم جدا نشوند تا در سر حوض بر من وارد شوند".[5]
از مجموع روايات فريقين (شيعه و سني) استفاده مي‌شود كه: دائماً قرآن با عترت و عترت با قرآن است و كساني اهل سعادتند كه هر دو را با هم و در كنار هم داشته باشند؛ و نتيجه تمسك به قرآن به تنهايي و يا پيروي از عترت و دوستي با آنان به تنهايي يا جدا شدن از هر دو، چيزي جز گمراهي در دنيا و سيه رويي در آخرت نيست.
نكته مهمي كه توجه به آن ضروري است، اين است كه: تمسك به قرآن در صورتي پذيرفته است كه مبين و مفسر آن عترت پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ باشند نه آن كه هر فردي مطابق سليقه و تمايلات شخصي خود آن گونه كه منفعتش اقتضا نمايد، قرآن را تفسير كند؛ يقيناً تمسك به چنين قرآن و تفسيري مقصود پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ در حديث ثقلين نيست؛ حديث بُريد شاهد اين مدعاست.
بريد به معاويه تفسير " وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتابِ" در آيه شريفه " قُلْ كَفى بِاللَّهِ شَهِيداً بَينِي وَ بَينَكُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتابِ"[6] را، از امام باقر ـ عليه السّلام ـ جويا شد، حضرت فرمود: مقصود، ما هستيم، علي ـ عليه السّلام ـ اولين و برترين و بهترين ما بعد از پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ است.[7]
از بيان حضرت باقر ـ عليه السّلام ـ به خوبي روشن است كه قرآن و اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ ارتباط ناگسستني با يكديگر دارند و آن تفسيري از اعتبار لازم برخوردار است كه مفسر و بيانگر آن امامان معصوم باشند.
از مجموع مطالب گذشته به نتايج زير مي‌رسيم:
1. پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ قرآن و عترت را مهمترين موضوع بعد از رحلت خود مي‌دانسته و در حق آنها مكرراً سفارش كردند.
2. قرآن و عترت با هم و در كنار يكديگر قرار دارند و هر كس به هر دو، تمسك جويد اهل سعادت است.
3. عالمان حقيقي و مفسران واقعي قرآن امامان معصوم ـ عليهم السّلام ـ يعني همان عترت پاك پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ هستند.
4. سرانجام كوتاهي در اداي حقوقي اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ خذلان در دنيا و سيه رويي در آخرت است. در پايان تنها مسأله‌اي كه توجه به آن ضروري مي‌نمايد اين است كه مقصود از تمسك به قرآن و اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ در اين احاديث چيست؟
آيا احترام ظاهري به قرآن و تنها گرد و خاك برگرفتن از آن بدون تأمل و تدبر در آيات و احكام نوراني آن كافي است؟ آيا اظهار علاقه به اهل بيت پيامبر ـ عليهم السّلام ـ و برگزاري مراسم اعياد و وفيات و عزاداري به خصوص عزاداري حضرت سيد الشهدا ـ عليه السّلام ـ ـ ‌بدون توجه به پيمودن راه آنان و برآوردن انتظارات آن بزرگواران از كساني كه نام زيباي "شيعه" را برخود نهاده‌اند ـ كافي است؟
يقيناً مقصود پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ از تمسك به قرآن و عترت تنها اكتفا كردن به اين اندازه احترامات ظاهري نيست.
تمسك به قرآن يعني آگاهي به احكام قرآن و در مسير هدايت گام برداشتن، زيرا رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمود: "در قرآن نور و هدايت است"؛[8] امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ نيز در مقام معرفي قرآن فرمود: "خداوند سبحان كتابي هدايتگر نازل كرده و در آن خير و شر را بيان فرموده است، پس راه خير را انتخاب كنيد تا هدايت شويد و از مسير شر دوري جوئيد تا اهل سعادت باشيد".[9]
هدف پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ از تمسك به عترت نيز، تنها برگزاري مراسم عزاداري در ايام عزا و جشن و سرور در اعياد آنان و اظهار علاقه ظاهري نيست؛ بلكه پيمودن راه آنان و اطاعت از دستورات و خواسته‌هاي آن بزرگواران بخش عمده‌اي از اهداف رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ از آن همه سفارش نسبت به اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ است.
كلام نوراني حضرت علي ـ عليه السّلام ـ در حديث اربع مأه، دليلي روشن بر اين مدعاست:
"خداوند در ميان اهل زمين ما را برگزيد و براي ما شيعياني كه ما را ياري مي‌كنند اختيار كرد، آنان در شادي ما شادمان و در اندوه ما غمگين هستند؛ مال و جانشان را در راه ما مي‌بخشند، آنان از ما هستند و در پيمودن اهداف ما گام بر مي‌دارند".[10]
بنابراين عزاداري بخشي از وظايف ما نسبت به اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ است، همان گونه كه اين معنا از بيان حضرت امير ـ عليه السّلام ـ به خوبي روشن است و اداي كامل حقوق آنان در گرو انجام دستورات و گام برداشتن در مسير آن بزرگواران است.
چون درباره عظمت مصيبت امام حسين ـ عليه السّلام ـ روايات معتبر زيادي وارد شده كه داراي حكمت بوده و ضامن بقاي دين اسلام و تماميت آن يعني دست‌آورد پيامبر اكرم كه قرآن و شريعت و تمام تلاشهاي ائمه معصومين و علماي اسلام است، لذا هر چه در عزاداري آن حضرت بكوشيم نه تنها افراط نكرده‌ايم بلكه احتمال دارد از اداي حقوقمان در مقابل آن ايثارگري سيدالشهداء كوتاهي كرده باشيم. در بحار الانوار مجلسي احاديث فراواني درباره اهميت عزاداري امام حسين ـ عليه السّلام ـ وارد شده[11] مجموعاً 38 روايت فقط در بحار از منابع مختلف گردآوري شده است كه مي‌توانيد مراجعه كنيد و درباره اهميت عزاداري امام حسين ـ عليه السّلام ـ و پاداش آن و دباره لعن دشمنان آن حضرت تقريباً نزديك به 25 عدد روايت معتبر از منابع مختلف آمده است كه انسان با تدبر در آنها به عظمت و اجر معنوي عزاداري امام حسين ـ عليه السّلام ـ واقف مي‌شود.[12] به نظر شما سؤال كننده عزيز كسي كه در راه خدا و براي حفظ دين اين همه ايثار و فداكاري كند،‌از خودش از خانواده‌اش از فرزندانش از برادران و ياران بسيار عزيزش حتي از فرزند شيرخوارش بگذرد ـ عزاداري و زنده داشتن ياد و نام او افراط است ـ افراطي كه ما در عزاداري امام حسين كرده‌ايم، ‌بدعتهايي است كه بوجود آورده‎اند مثلاً زدن طبل و بوغ و ديگر آلات موسيقي كه اصل و اساس عزاداري را تحت الشعاع قرار مي‌دهد. نه اينكه مرثيه و سينه‎زني افراط باشد، اينها كاملاً بحق است و پس ما كوتاهي كرده‎ايم نه زياده‎روي.
نتيجه:
1. قرآن ثقل اكبر وعترت ثقل اصغر و هر دو مورد سفارش پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ هستند.
2. قرآن و عترت با هم هستند تا در روز قيامت كنار حوض بر آن حضرت وارد شوند.
3. تأمين سعادت دنيا و آخرت در راستاي تمسك به قرآن و عترت پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ ميسر است و تمسك به يكي و مهجور گذاشتن ديگري، انسان را به دره سقوط و گمراهي سوق مي‌دهد.
4. تمسك به قرآن يعني آگاهي به تفسير و احكام روشنگر آن، از طريق مفسران حقيقي يعني عترت پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ و در نهايت عمل به دستورات آن.
5. تمسك به اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ يعني اطاعت از دستورات و ايثار جان و مال در راه آنان و شاد بودن در زمان شادي و اندوهناك بودن در هنگام اندوه و ماتم آنان كه مصداق روشن آن، جشن و سرور در اعياد و ولادت‌ها و عزاداري در ايام عزا و شهادت معصومان ـ عليهم السّلام ـ است، پر واضح است كه مي‌توان در مراسم و مجالس عزاداري در راه رسيدن به ديگر اهداف اهل بيت و رونق بخشيدن به قرآن و احكام آن بهره فراوان جست.
6. مراسم عزاداري امام حسين ـ عليه السّلام ـ تا آن اندازه اي كه سازنده باشد، امري مطلوب و قابل ستايش و تقدير است و داراي اجر اخروي بوده و بخشي از همان تمسك به اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ به شمار مي‌رود، و اگر از اين مرحله گذشت و به خرافات و تحريفات رسيد، ‌بايد از آن اجتناب شود.

..........................................................................................................................................

[1] . شيخ مفيد، الارشاد، (سلسله مؤلفات شيخ مفيد، ج 11، متوفاي 413 هـ، دار المفيد للطباعه و النشر و التوزيع، چ دوم، 1414 هجري، جزء 1، صص 174 ـ 176.
[2] . كليني، كافي، متوفاي 329 هجري، دار الكتب الاسلاميه،تهران، چ ششم، 1375 ش، ج 1، ص 294؛ نعماني، محمد بن ابراهيم، كتاب الغيبه، متوفاي قرن 4، مكتبه الصدوق، تهران، صص 42 ـ 43، با اندكي تفاوت.
[3] . شيخ مفيد، همان، صص 179 ـ 180.
[4] . الدارمي، عبدالله بن بهرام، سنن الدارمي، متوفاي 255 هجري، دار الفكر، بيروت، ص 432.
[5] . احمد بن حنبل، المسند، متوفاي 241 هجري،‌دار الفكر للطباعه و النشر و التوزيع، چ دوم، 1414 هجري، ج 4، ص 30، ح 11104، و ص 54، ح 11211، و صص 36 و 37، ح 11131.
[6] . رعد، 43.
[7] . كافي،‌ همان، ص 229، ح 6.
[8] . الدارمي، همان مدرك.
[9] . نهج البلاغه، صبحي صالح، انتشارات هجرت، قم، چ 1395، ص 242.
[10] . صدوق، ‌الخصال، متوفاي 381 هجري، جماعه المدرسين في الحوزه العلميه، قم، 1403 هجري، ص 635.
[11] . مجلسي، بحار، ج 44، چ دوم، بيروت، دار الوفاء، 1403، ص 278 ـ 296.
[12] . همان، ج 44، ص 297 ـ 306.
__________________________________

۱۰.با توجه به اينكه شيعيان بعد از شهادت امام حسن ـ عليه السّلام ـ مي‎خواستند با امام حسين ـ عليه السّلام ـ بيعت كنند ايشان امتناع كردند فرمودند عهدي ميان معاويه داريم اوّلاً آن عهد چيست؟ ثانياً آن عهد با امام حسن ـ عليه السّلام ـ بود نه ايشان، ثالثاً آن عهد را معاويه خود نقض كرده بود پس چه لزومي به پايبندي آن حضرت بود؟

پاسخ:

عهدي كه بين معاويه و امام حسين ـ عليه السّلام ـ بود چه بود؟ آن عهد همان عهد برادر گراميشان امام حسن ـ عليه السّلام ـ بود كه بين آنحضرت و معاويه منعقد شده بود و كيفيت آن اينگونه است كه بعد از شهادت حضرت اميرالمؤمنين امام حسن ـ عليه السّلام ـ خلافت را برعهده گرفتند و از مردم در يك خطبه غرائي بيعت گرفتند و اين را هم "شرط كردند كه با هر كه من صلح كردم شما هم صلح كنيد[1]..." . و موافق روايت شيخ مفيد و ديگران از محدثين عظام چون خبر شهادت حضرت امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ و بيعت كردن مردم با امام حسن به معاويه رسيد و جاسوس فرستاد كه اخبار را به او برسانند كه امام با خبر شدند دستور به قتل آنها دادند و نامه‎اي به معاويه نوشتند و در آن نامه درج فرمودند كه جواسيس مي‎فرستي و مكرها و حيله‎ها بر مي‎انگيزي گمان دارم كه اراده جنگ داري اگر چنين است من نيز مهياي آن هستم[2].
چون كه نامه به معاويه رسيد جوابهاي ناملايم نوشت و به خدمت آن حضرت فرستاد... . كار به جايي رسيد كه معاويه لشكر عظيمي برداشت و به سوي عراق روانه شد و جاسوساني فرستاد به نزد جمعي از منافقان و خارجيان كه در ميان اصحاب امام بودند و از ترس شمشير حضرت امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ مجبوراً اطاعت مي‎كردند، و به هر يك از ايشان نوشت كه اگر امام حسن ـ عليه السّلام ـ را به قتل رساني چندين هزار درهم بتو مي‎دهم و يك دختر خود را به تو تزويج مي‎نمايم و لشكري از لشكر شام را تابع تو مي‎كنم و با اين حيله‎ها اكثر منافقان را بجانب خود مايل گردانيده و از آن حضرت منحرف ساخت تا آنكه كار به جائي رسيد آن حضرت زرهي در زير جامه‎هاي خود مي‎پوشيد براي حفاظت خود از شرّ ايشان و به نماز حاضر مي‎شد.
پس خبر حركت كردن معاويه بجانب عراق به امام حسن ـ عليه السّلام ـ رسيد. حضرت بر منبر رفته و بعد از حمد و ثناي الهي مردم را به جنگ با معاويه دعوت نمود، هيچيك از اصحاب آن حضرت را جواب نگفتند.
خلاصه پس از گله و عتاب و سرزنش و نكوهش عدي بن حاتم و امثال آن جماعت در ظاهر حاضر آماده به جهاد شدند و بعد در نخيله جمع شدند، معاويه كه اين جريان را شنيد باز جاسوسان خود را فعال نمود و شروع به تفرقه ميان لشكر امام ـ عليه السّلام ـ كرد و در پايان آن بي‎وفايان امام را تنها گذاشته و كار به جائي رسيد كه معاويه ‎توانست حتّي عبيدالله بن عباس كه يكي از اميران لشكر امام و عموزاده او بود را هم بخرد و تطميع كند.
پس ضمير و قلوب لشكريان و بي‎وفائي آنها بر امام حسن ـ عليه السّلام ـ ظاهر شد و دانست كه مردم در دلشان نفاق دارند و جمعي كه شيعه خاص و مؤمنند كم هستند و نمي‎توانند در مقابل لشكر معاويه مقاومت كنند.
در اين حين معاويه هم نامه صلح بسوي امام روانه داشت و نوشت كه اصحاب تو با پدرت موافقت نكردند پس با تو هم موافقت نمي‎كنند و اسامي و نامه‎هايي كه اصحاب امام به معاويه نوشته بودند (براي اطاعت از معاويه) را هم همراه نامه صلح به سوي امام فرستاد[3] و امام هم چون اين ماجرا را ديد مجبوراً تن به مصالحه داد با شروط بسياري كه معاويه بر عليه خود قرار داده بود و اگر چه امام حسن ـ عليه السّلام ـ مي‎دانست كه سخنان او جز كذب و دروغ چيزي نيست لكن چاره نداشت زيرا مردم بي‎وفا و منافق صفت دور امام جمع شده بودند و اگر كار به جنگ مي‎كشيد آن اندك اصحاب واقعي را هم كه داشت مي‎كشتند و شجره اسلام ضعيفتر هم مي‎شد متن صلح‎نامه در كتب تاريخ آمده است.[4]
اين بود عهد امام حسن ـ عليه السّلام ـ كه بعد از ايشان امام حسين ـ عليه السّلام ـ بنابر وصيت برادرشان به آن عهد وفادار ماندند.
امام حسين ـ عليه السّلام ـ به عهد و پيمان امام حسن ـ عليه السّلام ـ پاي‎بند بود براي اينكه ائمه همه نور واحد هستند يعني امام حسن ـ عليه السّلام ـ وقتي صلح فرمود عين اينست كه امام حسين ـ عليه السّلام ـ صلح كرده‎اند يعني اگر امام حسين ـ عليه السّلام ـ هم در جايگاه برادرشان با آن شرايط زماني و مكاني بودند صلح مي‎كردند و چاره‎اي جز اين راه براي بقاي اسلام نبود و بخش سوّم سئوال شما برادر گرامي اينكه آن عهد را معاويه نقض كرده بود چه لزومي به پايبندي آن حضرت بود؟ در جواب اين بخش بايد عرض كنيم كه درست است كه معاويه به مفادي كه در صلح‎نامه آمده بود (همچون عدم معرّفي كسي به جانشيني، در امان بودن شيعيان علي بن ابيطالب هر جا كه هستند، اينكه امام حسن ـ عليه السّلام ـ و برادرشان امام حسين ـ عليه السّلام ـ و ساير اهلبيت، معاويه عليه آنها مكري نينديشد و اينكه حضرت امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ را سبّ نكند) عمل نكرد و آن قرار داد را چندين و چند بار نقض نمود (مانند كشتن ياران امير المؤمنين مانند حُجر بن عدي، و توطئه معرفي يزيد به عنوان جانشين و به شهادت رساندن امام حسن ـ عليه السّلام ـ )[5] و اگر چه امام حسن ـ عليه السّلام ـ قبل از عهد بستن نيز مي‎دانست كه نقض مي‎كند ولي امامان بايد صفات عاليه را در حدّ اكمل آنها دارا باشند و وفا به عهد هم يكي از آن صفات است و امام حسين ـ عليه السّلام ـ هم نهايت درجه وفاداري خود را به عهد برادرشان با معاويه ثابت نمودند، ثانياً در زمان معاويه اگر امام حسين ـ عليه السّلام ـ دست به قيام مي‎زدند اصلاً در نطفه خفه مي‎شد چون كه زمينه قيام نبود و مردم بي‎وفائي خود را نشان داده بودند. حال نظر شما را به روايتي در اين باره جلب مي‎كنم: روزي نقل مي‎كنند كه سليمان بن صرد محضر امام حسين ـ عليه السّلام ـ آمد و از او خواست كه قيام كند امام در جواب فرمودند (ليكن كلُّ رجل منكم جلساً من اجلاس بيته مادام معاويه حياً فانّها بيعه كنتُ و الله لها كارهاً فان هلك معاويه نظرنا و نظرتم و رأينا و رأيتم[6]) اينكه امام مي‎فرمايد من از بيعت معاويه اكراه داشتم، برادرش نيز اكراه داشت، ولي هر دو برادر به اجبار و براي مصلحت اسلام و مسلمين به آن راضي شدند، پس هر دو برادر عقيده داشتند كه با وجود معاويه و با آن وضع قيام هلاكت است نه شهادت، نتيجه‎اش فناي اسلام است نه بقاي آن.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

[1] . شيخ عباس قمي، منتهي الآمال، مؤسسه انتشارات هجرت، ص 423.
[2] . شيخ عباس قمي، منتهي الآمال، مؤسسه انتشارات هجرت، ص 423 و در ارشاد، ج 2، شيخ مفيد، مؤسسه آل البيت، ص 10 هم آمده است.
[3] . شيخ مفيد، ارشاد، ج 2، مؤسسه آل البيت، ص 13 و شيخ عباس قمي، منتهي الآمال، نشر هجرت، ص 428.
[4] . منتهي الآمال، شيخ عباس قمي، مؤسسه نشر هجرت، ص 429.
[5] . شيخ عباس قمي، منتهي الآمال، مؤسسه انتشارات هجرت، ص 433 و در مقاتل الطالبين، ص 73 و شرح ابن ابي الحديد، ج 16، ص 49 و علامه مجلسي در بحار الانوار، ج 44، ص 155.
[6] . ابو قتيبه دينوري، الامامه و السياسه، ج 1، ص 165، و در خاندان ولي، علي اكبر قرشي، ص 286 هم نقل شده است.
__________________________________



۹.در وصيت نامه اى كه امام حسين عليه السلام نوشته و به برادرشان محمد حنفيه دادند به چه نكات مهمى اشاره فرمودند؟

پاسخ:

امام عليه السلام با صراحت تمام به نكات ذيل اشاره فرمودند : خروج بر لشگريان ابن زياد بدان جهت نيست كه حكايت از خود خواهى و غرور و استكبار داشته باشد بلكه از آن جهت است كه به معروف عمل نشده ، و منكرات رائج گرديده است و من به جهت اصلاح امت اسلامى حركت كرده ام كه مبادا در طول تاريخ مسائل الهى بر مردم مشتبه شود و به تحريف آن دست بزنند و از همان طريق و راهى دفاع خواهم كرد كه جدم رسول خدا (ص) و پدرم على مرتضى (ع) بر آن سبيل حركت كرده اند و منطق من همان منطق وحى است و هر كس راه مرا بپذيرد به دامن عصمت گرويده و اگر با من از در جنگ درآيد هيچ باكى نيست زيرا حاكم واقعى خداى متعال است و من در راه خدا بوده و به تقدير او راضى هستم

۸.آيا امام حسين عليه السلام پس از رجعت دوباره شهيد مى شوند؟

پاسخ:

در اين مورد مطلبى در روايات ذكر نشده است و ظاهراَ بعد از رجعت ديگر بساط ظالمين برچيده شده و زمان حكومت آل محمد عليهم السلام فرا رسيده است و كسى قدرت بر كشتن امامان عليهم السلام را ندارد.


۶.حکم روزه در عاشورا چيست؟

پاسخ:

روزه در روز عاشورا كراهت دارد، اگر چه استحباب دارد در روز عاشورا غذائى نخورند و مستحب است طرف عصر با تربت سيد الشهداء عليه السلام افطار كنند.

 

۵.آيا عزادارى فقط براى پيامبران جايز است يا براى امام هم مىتوان عزادارى نمود؟ بعضی ها اشكال می كنند كه شيعيان براى فردى عادى (امام حسين عليه السلام ) عزادارى مىكنند؟

پاسخ:

عزادارى براى عموم هم كيشان حتى انسان هاى دانشمند و افراد معمولى مطلوب و طبيعى است. طبق نقل صحيح بُخارى و مُسلم و سنن ابى داود و ابن ماجه، (هر كدام در بابى به عنوان البكاء على الميت ذكر كرده اند كه ) پيامبر (ص) بر پسرش ابراهيم گريست و عزادارى نمود ، و "انس بن مالك مىگويد: ما به هنگام مرگ ابراهيم بر پيامبر(ص) وارد شديم عبد الرحمان بن عوف گفت: يا رسول الله چرا گريه مى كنيد ؟ فرمود: اين فرزند من است چشم اشك مىريزد و قلب محزون مى شود و چيزى جز رضاى او بر زبان جارى نمى كنيم، ولى ما از فراق تو اى ابراهيم غمگين هستيم " . در سنن ترمذى آمده است كه عبد الرحمن عوف سؤال مىكند، چرا گريه مىكنيد مگر شما ما را از گريه نهى نكرديد؟ فرمود: "خير، من از جزع و فزع و لطمه بر صورت زدن و گريبان چاك كردن موقع مصيبت نهى كردم " . عزادارى پيامبر(ص) بر عمويش حمزه مشهور است حتى فرمود : " عمويم گريه كننده و عزادار ندارد بانوان رفتند اول بر حمزه عزادارى كردند سپس بر شهداى خود " . از ابى هريره نقل شده " كه پيامبر(ص) قبر مادرش را زيارت كرد و گريه كرد و همه كسانى كه در اطراف پيامبر(ص) بودند گريستند " . در مستدرك الصحيحين ج 3 / 176است كه از ماجراى شهادت امام حسين (ع) جبرئيل خبر داد و پيامبر(ص) گريه كرد و فرمود: جبرئيل آمد و گفت : " پسرت حسين در كربلا بدست امت تو شهيد مىشود " ام سلمه نيز گريه كرد. بنابر اين عزادارى و گريه در مرگ عزيزان و پدر و مادر مطلوب مى باشد . عالم بزرگوارى مانند سيد رضى در سوگ استادش ابو اسحق ( با اينكه عقيده اش را قبول نداشت ) اشعارى سرود و گريست . مضمون شعر اين است: "آيا ديدى چه شخصيتى بر فراز چوبه ها بالا رفت، آيا ديدى چگونه شمع محفل علم و دانش خاموش شد " . وانگهى امام حسين (عليه السلام) فردِ معمولى نيست امام سوم شيعيان است و مقام امامت از نبوت بالاتر است حضرت ابراهيم(ع) پيغمبر بود ولى پس از طى امتحانات سخت الهى به مقام امامت رسيد. و اصولاً عزادارى براى بزرگداشت شهيد و محكوم كردن ستمگران تاريخ تأثير تربيتى و سياسى و اجتماعى فراوانى دارد كه تفصيل آن در اين نامه نمىگنجد.


امتیازدهی
برای این خبر نظری ثبت نشده است
نظر شما
نام :
ايميل : 
*نظرات :
متن تصویر را وارد کنید:
 

خروج




سه شنبه ٢٠ آذر ١٣٩٧